فراموشم كن، فراموشم نكن
فراموشي هم چيز خوبيست ، مثل خيلي چيزهاي خوب ديگر
مثل آزادي، مثل رنگ سفيد، مثل صداي سنتور و پيانو، مثل آواز شجريان، مثل كتاب، مثل كاغذ سفيد، مثل قلم- وقتي در دستان هنرمندي قرار مي گيرد، مثل زبان فرانسه، مثل عطري كه بوي بهشت مي دهد و يك شب تاريك در آستانه در و پس از بوسيدن سرانگشتانت به تو هديه شده، مثل فيلم هاي دست اول ايراني و گاهي خارجي، مثل كامپيوتر، مثل آب، مثل دريا، مثل باران، مثل آينه، مثل نوازش، مثل بوسه، مثل مهر، مثل دوستي، مثل حلقه ظريف طلا، مثل برق، مثل درخت، مثل خاك، مثل بهار، مثل صدرا- وقتي دستانش را براي در آغوش گرفتن تو باز مي كند، و تو كه از بچه ها خوشت نمي آيد نمي داني چرا چنين مهري به او داري، مثل لبخندي كه با ديدن دختر كوچكي كه روي دوش پدرش سوار شده تا نمايش درويش را ببيند روي لبانت مي نشيند، مثل پدري كه لبخندش را از خانواده اش دريغ نمي كند، مثل سروش، مثل مهرش، مثل سقف، مثل ديوار...نه ديوار نه...
فراموشي چيز بديست مثل احساس پرنده كوچك وقتي با نوك زردش از سر ناراحتي از در قفس حبس بودن - انگشت شصتت را گاز مي گيرد، مثل وقتي مجبوري كاري را كه با هزار زحمت انجام داده اي به هر دليلي دوباره از اول انجام بدهي، مثل وقتي خوابي و صدايي از خواب بيدارت مي كند و ديگر نمي تواني بخوابي، مثل وقتي شب مسواك نمي زني و صبح احساس مي كني تمام صورتت درد مي كند، مثل وقتي مي روي دكه روزنامه فروشي و مي شنوي كه مجله فيلم تمام شده، مثل وقتي آزادي رويش را به تو و شصت ميليون نفر ديگر نشان نمي دهد، مثل وقتي كسي را كه ازش متنفري هرروز بر صفحه تلويزيون مي بيني، مثل وقتي مي بيني فيلمي كه مي توانست خيلي ها را با خود همراه كند شانس اكران پيدا نكرده، مثل وقتي دلت براي تمام نامردمي هاي دنيا مي گيرد، مثل وقتي دختر كوچكي كه مدتهاست سكوت اختيار كرده و پدرش هرچه مي كند او حرف نمي زند- موقع برگشتن پدرش به ميدان نبرد- پشت سرش مي دود و فرياد مي زند كه پدر نرو- اگر نروي هرچه بخواهي برايت حرف مي زنم- فقط نرو، مثل وقتي حتي از دست خدا هم عصباني مي شوي كه چرا براي همه كاري نمي كند، مثل وقتي رياكاران را مي بيني كه ترقي