دختر با چشمان اشکبار و در تنهایی این جمله را تکرار می کرد.
گاهی فکر می کرد او را ببخشد و از گناهش چشم بپوشد و بازهم ادامه دهد. ولی فکر وجود یک نفر دیگر در زندگی مرد دختر را بسیار آزار می داد.
آخر چطور می تواند آنچنان که با من بوده با دیگری باشد؟
اما مرد سوگند یاد کرده بود که هیچکس بجز دختر در زندگی او نیست و نبوده.
ولی دختر دیگر باورش نداشت. از او خواسته بود که بیگناهیش را ثابت کند ولی دختر باورش نشده بود.
پیشترها به مرد ایمان داشت و چشم بسته همه حرفهایش را باور می کرد. به نظر دختر بهتر از همسرش دیگر در دنیا نبود. ولی ... ولی این شک لعنتی...
توانش را برده بود.
آخر چطور بدون او به زندگیش ادامه دهد؟ آخر هنوز دوستش داشت. آخر تمام لحظه های زندگیش با یاد او می گذشت. آخر من که جز او کسی را ندارم.
شک لعنتی دست از سر دختر بر نمی داشت. من که به تو گفته بودم هر زمان که احساس کردی دیگر دوستم نداری به خودم بگو. مطمئن باش بدون کلمه ای حرف از زندگیت بیرون می روم ولی حتی تحمل وجود سایه دختر دیگری را در زندگی تو ندارم. قلبم آتش گرفته و احساس پوچی می کنم. چند سال زندگی... و بعد ... ناگهان سایه یک شک ... تو را خرد و خراب می کند.
خدایا فقط می خواهم حقیقت برایم روشن شود.