تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من

به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی    در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی

چراغ شیخ شد خاموش و  این افسانه روشن گشت      که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی

---------------------------------------------

در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم

با همه نامهربانان مهربانی کردم

همدلی، هم آشیانی، همزبانی کردم

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست

 من نه هرگز شکوه ای از روزگارم کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یارم کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم

می فشارد استخوانم

 من که با این برگریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام

دست تقدیر این زمانم کرده همرنگ خزانم

 داشتم ترانه کهن دیارا و سرود آفرینش با صدای داریوش و دکلمه فریدون فرح اندوز نازنین را گوش می کردم. واقعا شرح حال ماست در این دیار پیر که جوانانش را جوان نتواند دید.

دلمان اینجا و عقلمان فرمان می دهد که نمان

برو

برو که اینجا برایت امکان پیشرفت نیست

آزادی نیست

اختیار نیست

قانون نیست

قانون... چه واژه مهجوری است این قانون در کشور ما

در میان ما

در میان ما که سلیقه مان جای قانون نوشته شده را می گیرد و هرجا بخواهیم مطابق سلیقه شخصی مان اظهار نظر کرده و حکم صادر می کنیم

چقدر امشب دلم گرفته، چرا آسمان و زمین را به هم می بافم... چرا بی ربط می نویسم؟

بی ربط نیست. همه چیز در این ملک به همه چیز مربوط است.

مثلا شب عید است و عید یعنی شادی، یعنی سرور، یعنی خیلی چیزهای خوب ...

اما وقتی می بینم که از طبیعی ترین حقوق انسانی بی بهره ایم...

حق انتخاب پوشش

حق انتخاب همراه

حق تفریح

حق بیان عقیده

حق اعتراض

حق...

چه فایده که اینقدر حق، حق کنم و هق هق گریه امانم ندهد، وقتی با هم متحد نیستیم که از حقوقمان دفاع کنیم

باید هم اینهمه محنت گریبانمان را بگیرد.

باید چه کرد؟

آخ... دلم می خواهد کاری کنم

از نشستن و غصه خوردن کاری بر نمی آید.

چه کنم؟ چه کنیم؟

از انفعال درآییم

از خودمان شروع کنیم

هرکه خود را کمی بیشتر بشناسد و سعی کند پندار و گفتار و کردارش را مطابق عقل و قانون انجام دهد، ممکن است کمی دیر، اما بالاخره می  توانیم جامعه را پاک کنیم.

پاک از بی قانونی و باری بهرجهت اداره امور.

شاید... شاید... شاید روزی بیاید که با گروهی فیلمی بسازند و برای اکرانش طبق یک قانون نوشته شده و مشخص بدانند که چه موقع فیلمشان به اکران عمومی درآمده و بتوانند برای کارهای آینده خود برنامه ریزی کنند ... برنامه ریزی ساعتی آنگونه که الان ما می کنیم نه، برنامه ریزی ماهانه، سالانه و برای یک عمر.

دقت کرده اید که حتی نمی توانیم برنامه ریزی های درستی داشته باشیم؟ چرا؟

 من و تو در گذر تندباد حادثه ها هزار مرتبه  اوج و حضیض ها دیدیم

مپوش چشم امید از وطن

که ما زین بیش به عمر خویش چه ضد و نقیض ها دیدیم

 نگفتمت تنها مرو

شب در کمین نشسته

سیمای آن آزاده را غم بر جبین نشسته

نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید

که رنگ غم بر قامت این سرزمین نشسته

 کن رها بازوی دربند مرا

پای دربند دماوند مرا

خیز و چیره شو بر خطر

فکر چاره کن همسفر

 همت کن و از عزم خود یاری طلب که پشت شب می شکند

که جلوه خورشید ما پلاس شب ز خانه بیرون فکند

 کن رها بازوی دربند مرا

پای دربند دماوند مرا

خیز و چیره شو بر خطر

فکر چاره کن همسفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:9  توسط یک زن خوشبخت  | 

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي

خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي

دل كه آيينه صافيست غباري دارد

وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي

كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست

گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:7  توسط یک زن خوشبخت  | 

دلم برای درس تنگ شده

برای دانشگاه

برای پاییز

برای مهر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:31  توسط یک زن خوشبخت  |