تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من
خودت گفتی که یکی از نعمت های خدا به انسان فراموشی است.

پس چرا این نعمت از من دریغ شده و من نمی توانم تو را فراموش کنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:32  توسط یک زن خوشبخت  | 

موسيقي

بازهم موسيقي به دادم رسيد. بعد از تمام آن اشكها، تمام آن دلتنگيها، كينه ها، عقده ها، بغضها، بداخلاقيها، ناراحتيها، كه تمام شدني هم نيستند، بازهم موسيقي به دادم رسيد. گوش دادن به نواي موسيقي و آوازها و ترانه هاي مورد علاقه ام كه كم هم نيستند، با صداي بلند، بلند كه نه- بسيار بلند- و از يك گوشي كوچك قديمي كه حتي ابرهايش در حال كنده شدن هستند، ولي براي من از هر اسپيكر گران قيمت و مدرني عزيزترند چرا كه همدم لحظات تنهايي و بغضهايم هستند، باز توانست مرا از بند افسردگي و انزوا نجات دهد.

واي كه چه مغز هنرمندي دارند اين موسيقي دانها، اين نوازنده ها عجب دستان جادوگري و اين آوازه خوانان چه حنجره توانايي به وديعه گرفته اند كه اين گونه گوش را و قلب را و روح و روان آدمي و شايد جانداران ديگر را تحت تاثير قرار مي دهند و وجودش را تسخير مي كنند.

سلولهاي مغزتان هماره خلاق و پربار، دستانتان توانا و حنجره تان سالم، تا ابد، كه براستي ماندگاريد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:39  توسط یک زن خوشبخت  | 

فراموشم كن، فراموشم نكن

فراموشي هم چيز خوبيست ،  مثل خيلي چيزهاي خوب ديگر

مثل آزادي، مثل رنگ سفيد، مثل صداي سنتور و پيانو، مثل آواز شجريان، مثل كتاب، مثل كاغذ سفيد، مثل قلم- وقتي در دستان هنرمندي قرار مي گيرد، مثل زبان فرانسه، مثل عطري كه بوي بهشت مي دهد و يك شب تاريك در آستانه در و پس از بوسيدن سرانگشتانت به تو هديه شده، مثل فيلم هاي دست اول ايراني و گاهي خارجي، مثل كامپيوتر، مثل آب، مثل دريا، مثل باران، مثل آينه، مثل نوازش، مثل بوسه، مثل مهر، مثل دوستي، مثل حلقه ظريف طلا، مثل برق، مثل درخت، مثل خاك، مثل بهار، مثل صدرا- وقتي دستانش را براي در آغوش گرفتن تو باز مي كند، و تو كه از بچه ها خوشت نمي آيد نمي داني چرا چنين مهري به او داري، مثل لبخندي كه با ديدن دختر كوچكي كه روي دوش پدرش سوار شده تا نمايش درويش را ببيند روي لبانت مي نشيند، مثل پدري كه لبخندش را از خانواده اش دريغ نمي كند، مثل سروش، مثل مهرش، مثل سقف، مثل ديوار...نه ديوار نه...

فراموشي چيز بديست مثل  احساس پرنده كوچك وقتي با نوك زردش از سر ناراحتي از در قفس حبس بودن - انگشت شصتت را گاز مي گيرد، مثل وقتي مجبوري كاري را كه با هزار زحمت انجام داده اي به هر دليلي دوباره از اول انجام بدهي، مثل وقتي خوابي و صدايي از خواب بيدارت مي كند و ديگر نمي تواني بخوابي، مثل وقتي شب مسواك نمي زني و صبح احساس مي كني تمام صورتت درد مي كند، مثل وقتي مي روي دكه روزنامه فروشي و مي شنوي كه مجله فيلم تمام شده، مثل وقتي آزادي رويش را به تو و شصت ميليون نفر ديگر نشان نمي دهد، مثل وقتي كسي را كه ازش متنفري هرروز بر صفحه تلويزيون مي بيني، مثل وقتي مي بيني فيلمي كه مي توانست خيلي ها را با خود همراه كند شانس اكران پيدا نكرده، مثل وقتي دلت براي تمام نامردمي هاي دنيا مي گيرد، مثل وقتي دختر كوچكي كه مدتهاست سكوت اختيار كرده و پدرش هرچه مي كند او حرف نمي زند- موقع برگشتن پدرش به ميدان نبرد- پشت سرش مي دود و فرياد مي زند كه پدر نرو- اگر نروي هرچه بخواهي برايت حرف مي زنم- فقط نرو، مثل وقتي حتي از دست خدا هم عصباني مي شوي كه چرا براي همه كاري نمي كند، مثل وقتي رياكاران را مي بيني كه ترقي
مي كنند، مثل وقتي در خيابان - موجودات عظيم الجثه با چهره هاي نه چندان دلچسب- دختران زيبا را به گريه مي اندازند، مثل وقتي عصر جمعه تنهايي، مثل وقتي پنجشنبه عصر از سر تنهايي مجبوري بروي سر كار، مثل وقتي كاري را از سر اجبار و بدون رضايت قلبي انجام مي دهي، مثل وقتي ساعت 5 صبح روزي سرد و زمستاني سوار اتوبوس مي شوي كه به شهري ديگر بروي و سركلاس درس حاضر شوي و تمام راه مي لرزي و هيچ چيز حتي بخاري كلاس گرمت نمي كند، مثل وقتي اره برقي را در دستان بيرحمان مي بيني كه بجاي بريدن ريشه ظلم و ستم – به جان تنه درختان بيگناه و بي پناه افتاده اند، وقتي روباههاي كوچك بخاطر دمشان شكار مي شوند، و جوجه شانه به سرها از آغوش مادرشان و آشيانه شان به كنج قفس آورده مي شوند، وقتي قدر كارت را- قدر مهرت را- قدر وجودت را هيچ كجا نمي دانند، مثل وقتي جيبت خاليست، مثل وقتي بغضي در گلو داري ولي نمي تواني فرياد كني و اشكهايت را بي پروا روان سازي، مثل وقتي پس از دو هفته انتظار به ديدنت نمي آيد، گويا فراموشت كرده، آخ، فراموشي چيز بديست. مثل...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:22  توسط یک زن خوشبخت  | 

هیچ نمانده از آنهمه عشق...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:0  توسط یک زن خوشبخت  | 

بالاخره آنچه به ذهنم هم نمی رسید اتفاق افتاد.

جدایی ...

از سروش جدا شدم.

گویی بخشی از وجودم که نه- تمام وجودم از من جدا شد.

نمی دانم برای او هم سخت بود یا نه.

ولی جدا شدیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:20  توسط یک زن خوشبخت  |