پس چرا این نعمت از من دریغ شده و من نمی توانم تو را فراموش کنم؟
موسيقي
بازهم موسيقي به دادم رسيد. بعد از تمام آن اشكها، تمام آن دلتنگيها، كينه ها، عقده ها، بغضها، بداخلاقيها، ناراحتيها، كه تمام شدني هم نيستند، بازهم موسيقي به دادم رسيد. گوش دادن به نواي موسيقي و آوازها و ترانه هاي مورد علاقه ام كه كم هم نيستند، با صداي بلند، بلند كه نه- بسيار بلند- و از يك گوشي كوچك قديمي كه حتي ابرهايش در حال كنده شدن هستند، ولي براي من از هر اسپيكر گران قيمت و مدرني عزيزترند چرا كه همدم لحظات تنهايي و بغضهايم هستند، باز توانست مرا از بند افسردگي و انزوا نجات دهد.
واي كه چه مغز هنرمندي دارند اين موسيقي دانها، اين نوازنده ها عجب دستان جادوگري و اين آوازه خوانان چه حنجره توانايي به وديعه گرفته اند كه اين گونه گوش را و قلب را و روح و روان آدمي و شايد جانداران ديگر را تحت تاثير قرار مي دهند و وجودش را تسخير مي كنند.
سلولهاي مغزتان هماره خلاق و پربار، دستانتان توانا و حنجره تان سالم، تا ابد، كه براستي ماندگاريد.
فراموشم كن، فراموشم نكن
فراموشي هم چيز خوبيست ، مثل خيلي چيزهاي خوب ديگر
مثل آزادي، مثل رنگ سفيد، مثل صداي سنتور و پيانو، مثل آواز شجريان، مثل كتاب، مثل كاغذ سفيد، مثل قلم- وقتي در دستان هنرمندي قرار مي گيرد، مثل زبان فرانسه، مثل عطري كه بوي بهشت مي دهد و يك شب تاريك در آستانه در و پس از بوسيدن سرانگشتانت به تو هديه شده، مثل فيلم هاي دست اول ايراني و گاهي خارجي، مثل كامپيوتر، مثل آب، مثل دريا، مثل باران، مثل آينه، مثل نوازش، مثل بوسه، مثل مهر، مثل دوستي، مثل حلقه ظريف طلا، مثل برق، مثل درخت، مثل خاك، مثل بهار، مثل صدرا- وقتي دستانش را براي در آغوش گرفتن تو باز مي كند، و تو كه از بچه ها خوشت نمي آيد نمي داني چرا چنين مهري به او داري، مثل لبخندي كه با ديدن دختر كوچكي كه روي دوش پدرش سوار شده تا نمايش درويش را ببيند روي لبانت مي نشيند، مثل پدري كه لبخندش را از خانواده اش دريغ نمي كند، مثل سروش، مثل مهرش، مثل سقف، مثل ديوار...نه ديوار نه...
فراموشي چيز بديست مثل احساس پرنده كوچك وقتي با نوك زردش از سر ناراحتي از در قفس حبس بودن - انگشت شصتت را گاز مي گيرد، مثل وقتي مجبوري كاري را كه با هزار زحمت انجام داده اي به هر دليلي دوباره از اول انجام بدهي، مثل وقتي خوابي و صدايي از خواب بيدارت مي كند و ديگر نمي تواني بخوابي، مثل وقتي شب مسواك نمي زني و صبح احساس مي كني تمام صورتت درد مي كند، مثل وقتي مي روي دكه روزنامه فروشي و مي شنوي كه مجله فيلم تمام شده، مثل وقتي آزادي رويش را به تو و شصت ميليون نفر ديگر نشان نمي دهد، مثل وقتي كسي را كه ازش متنفري هرروز بر صفحه تلويزيون مي بيني، مثل وقتي مي بيني فيلمي كه مي توانست خيلي ها را با خود همراه كند شانس اكران پيدا نكرده، مثل وقتي دلت براي تمام نامردمي هاي دنيا مي گيرد، مثل وقتي دختر كوچكي كه مدتهاست سكوت اختيار كرده و پدرش هرچه مي كند او حرف نمي زند- موقع برگشتن پدرش به ميدان نبرد- پشت سرش مي دود و فرياد مي زند كه پدر نرو- اگر نروي هرچه بخواهي برايت حرف مي زنم- فقط نرو، مثل وقتي حتي از دست خدا هم عصباني مي شوي كه چرا براي همه كاري نمي كند، مثل وقتي رياكاران را مي بيني كه ترقيجدایی ...
از سروش جدا شدم.
گویی بخشی از وجودم که نه- تمام وجودم از من جدا شد.
نمی دانم برای او هم سخت بود یا نه.
ولی جدا شدیم .