و من از اول مهر می شم دانشجوی سال دوم. این که زمان چقدر تند می گذره حرفیست تکراری ولی واقعا چقدر زود می گذره.
دیروز سر کلاس گفت و شنود در مورد مرگ صحبت کردیم و اینکه هر کسی ترجیح می ده در جوانی بمیره یادر پیری و من جواب دادم در جوانی...
کجا نشانی از عدالت می توان یافت؟
دختر با چشمان اشکبار و در تنهایی این جمله را تکرار می کرد.
گاهی فکر می کرد او را ببخشد و از گناهش چشم بپوشد و بازهم ادامه دهد. ولی فکر وجود یک نفر دیگر در زندگی مرد دختر را بسیار آزار می داد.
آخر چطور می تواند آنچنان که با من بوده با دیگری باشد؟
اما مرد سوگند یاد کرده بود که هیچکس بجز دختر در زندگی او نیست و نبوده.
ولی دختر دیگر باورش نداشت. از او خواسته بود که بیگناهیش را ثابت کند ولی دختر باورش نشده بود.
پیشترها به مرد ایمان داشت و چشم بسته همه حرفهایش را باور می کرد. به نظر دختر بهتر از همسرش دیگر در دنیا نبود. ولی ... ولی این شک لعنتی...
توانش را برده بود.
آخر چطور بدون او به زندگیش ادامه دهد؟ آخر هنوز دوستش داشت. آخر تمام لحظه های زندگیش با یاد او می گذشت. آخر من که جز او کسی را ندارم.
شک لعنتی دست از سر دختر بر نمی داشت. من که به تو گفته بودم هر زمان که احساس کردی دیگر دوستم نداری به خودم بگو. مطمئن باش بدون کلمه ای حرف از زندگیت بیرون می روم ولی حتی تحمل وجود سایه دختر دیگری را در زندگی تو ندارم. قلبم آتش گرفته و احساس پوچی می کنم. چند سال زندگی... و بعد ... ناگهان سایه یک شک ... تو را خرد و خراب می کند.
خدایا فقط می خواهم حقیقت برایم روشن شود.
دیشب تلفنی با سروش صحبت کردم. یادتان هست که گفته بودم او در شهر دیگری کار می کند. گفت که امشب یعنی چهارشنبه می آید. ولی احساسی در من برانگیخته نشد. نه خوشحال شدم و نه ناراحت. هنوز احساس عاشقانه همیشگی من بر نگشته است. برایش نگرانم. نمی دانم کجا رفته و چرا رفته. کاش زودتر برگردد چون بدون آن احساس عاشقانه... شاید کمی سخت باشد که مثل همیشه رفتار کرد. او دیروز بعد از مدتها دوبار در یک روز به من تلفن کرد و من از اینکار تعجب کردم و به او گفتم که چه اتفاقی افتاده که شما دوبار به من زنگ زده اید
و او گفت خب دلم تنگ شده بود زنگ زدم.
شاید عکس العمل من غیرمنطقی بود. بود؟
نمی دانم چرا در مورد احساسم نسبت به او دچار تردید شده ام.
سروش می گوید که من بهانه گیر شده ام و دیگر مانند گذشته صبور نیستم اما من فکر می کنم او تغییر کرده است. شاید اشتباه می کنم.
تنها چیزی را که مطمئن هستم این است که چیزی در من و او تغییر کرده و باعث شده که ما وابستگی و دلبستگی پیشین را به یکدیگر نداشته باشیم. نه اشتباهی از من سر زده و نه از او. فقط ... کاش می دانستم چه شده است. چه شده که من دیگر هنگام دیدارش دلم نمی لرزد و هنگام دوری اش دلتنگ نمی شوم. هنوز از این احساسم چیزی به او نگفته ام او نمی داند که من دیگر دلم نمی لرزد و دلم هوایش را نمی کند. امیدوارم دفعه بعد که مطلب می نویسم همه چیز دستگیرم شده باشد.