آینده چقدر به ما نزدیک است.
یکی از کارهایی که جدیدا انجام می دم اینه که صبح زود با دوستم می ریم پارک و می دویم. بعدشم به اردکهای دریاچه غذا می دیم. روزهای برفی غذا دادن به اونا به قدری لذت بخشه که با هیچ چیز دیگه ای قابل مقایسه نیست. گرچه چند روزیه که خانم غازه گم شده. نمی دونیم چرا فقط آقا غازه می یاد سراغمون. ولی چشماش نگرانه. باید فردا هرطور شده بفهمیم سر خانم غازه چه بلایی اومده.
توی پارک یه عالمه اردک هست و فقط دو تا غاز. برای همین همیشه حواسمون بهشونه.
تازه موقعی که به اردک ها غذا می دیم کلاغ ها و گنجشک ها هم دورمون جمع می شن. از کلاغ ها خوشم نمی یاد ولی دوستم می گه اونام گناه دارن و برای اونا هم خرده نان می ریزه. منم نه اینکه ازشون بدم می یاد ولی کلاغ ها هیچوقت به دلم ننشستن نمی تونم دوستشون داشته باشم مثل پرنده های دیگه.
پرنده های عجیبی هستن. رفتارهای خیلی متفاوتی ازشون توی این مدت دیدیم. بعدا درموردش صحبت می کنم. فعلا خوابم می یاد .