تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من

امروز از کتاب فارسی عمومی درس نامه دانشگاهی تالیف دکتر فتوحی یکی از معروفترین اشعار خاقانی شروانی که همان "ایوان مدائن" باشد را سر کلاس  خواندیم و استاد نازنینمان هم برایمان از ریزه کاری ها و صنایع ادبی لفظی و معنایی که در این شعر بکار رفته بود گفت. واقعا حیرت انگیز بود. راستش بهترین کلاسی که از اول ترم رفتم همین بود. یک لحظه غبطه خوردم به دانشجوهای رشته ادبیات فارسی که با چه شاهکارهایی سرو کار دارند.  البته فقط یک لحظه.

 

البته حتما قبلا گفتم که رشته ادبیات انگلیسی دانشگاه فردوسی قبول شدم نگفتم؟ بهرحال الان که گفتم.

واقعا از خدا متشکرم که کمکم کرد. همکلاسی های خوبی هم دارم از استادها هم واقعا راضیم. بخصوص همین آقای دکتر مرتضایی استاد فارسی که واقعا عالی بود.

 

برای یکی از دوستان به آدرس http://negnegoo.blogfa.com/ می خواستم کامنت بذارم و ازش تشکر کنم که به سایتم سر زده ولی می دونید چی دیدم؟ در ذیل آخرین مطلبی که نوشته بود 106 نفر براش پیغام گذاشته بودند واقعا خیلی جالبه. اینقدر خوشم میاد از این وبلاگ های پر بیننده.

منم فکر کردم شاید حوصله نداشته باشه صد و هفتمین پیغام رو بخونه واسه همین هم همینجا ازش تشکر می کنم. از http://giggle4u.blogfa.com و http://www.grand-girls.blogfa.com و همه کسانی که برایم کامنت می گذارند هم بسیار سپاسگذارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:9  توسط یک زن خوشبخت  | 

من به مقوله فیلمسازی علاقه زیادی دارم ولی نمی دانم باید از کجا شروع کرد.

از کلاس های آزاد هنری مثل کلاسهایی که بنیاد فارابی در مشهد برگزار می کند یا کلاس های دیگر

یا کارم را با مطالعه کتاب شروع کنم یا اینکه به طور تجربی

خلاصه واقعا نمی دانم چطور باید به این حس عمیقی که وجودم را در بر گرفته پاسخ بدهم.

امروز برنامه مردم ایران سلام را دیدید؟

رامبد جوان یک داستان خواند که آخر آن این طور بود: "با توجه به این داستانها می توان نتیجه گرفت که بالای سر ما یعنی در آسمان یک دریای بزرگ قرار دارد"

من هر وقت به هستی و نظام آفرینش فکر می کنم سردرگمی وجودم را در بر می گیرد چون واقعا نمی توانم آن را درک کنم.

به نظر شما بزرگترین دستاورد بشر چه بوده؟

اختراع هواپیما؟

سفر به فضا؟

یا خیلی ساده - فهمیدن این که هنوز هیچی نمی داند.

واقعا از خودمان از محیط پیرامونمان از بالای سرمان از زیر پایمان و ... چه می دانیم؟

چقدر زندگی چیز پیچیده ای است.

گاهی فکر می کنم زندگی چقدر بیهوده است. گاهی هم نه . کتاب افسانه آفرینش صادق هدایت را خوانده اید؟ خیلی عجیب است. خیلی...

می خواستم از یک کتاب دیگر بنویسم ولی امشب مغزم درگیر شده. درگیر راز آفرینش.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:28  توسط یک زن خوشبخت  | 

درود

چند روزي بود سروش بخاطر پيشنهاد پيمانكاري در شركت خيلي خوشحال بود آخه اين اولين كار پيمانكاري سروش بود.

دو شب پيش، مدير شركت در لفافه به آقاي من گفت كه نمي تونه كار پيمانكاري رو به كارمند خودش واگذار كنه

اونشب وقتي تلفني با سروش صحبت كردم از لحنش فهميدم كه يك چيزي شده چون صداش صداي هميشگي نبود.

اما چيزي نگفتم. وقتي ديدمش گفت كه پيمانكاري رو بهش ندادند.

گفتم ما كه چيزي رو از دست نمي ديم. سروش هم گفت بله ولي چيزي هم به دست نمياريم.

گفتم اما خود شما گفتين كه اگه بجاي مدير شركت بودين قرارداد پيمانكاري با  كارمند خودتون نمي بستين.

سروش هم گفت بله ولي از اول هم اميدوارش نمي كردم.

ديدم راست مي گه. سروش بعد چند دقيقه گفت يك چيزي ياد گرفتم از اين قضيه اونم اينه كه اگه من در موقعيت مدير شركت قرار گرفتم همچين كاري نكنم و رك و راست با همه حرف بزنم و رودرواسي رو كنار بذارم.

 

امشب سروش پاي تلفن چيزي گفت كه اصلا انتظارش رو نداشتم. گفت كه مديرعامل فرداي اونشب بهش زنگ زده و گفته آقاي مهندس زودتر بياين قرارداد پيمانكاري رو امضا كنين.

بهت افتخار می کنم سروش عزیز.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:44  توسط یک زن خوشبخت  |