تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من

امشب هم منتظرت بودم ولي نيامدي

امشب هم محتاج شنيدن صدايت بودم

ولي محرومم كردي

امشب هم مي توانستي با يك كلمه، لبخند را بر لبم بياوري

ولي نادانسته اشك را به من هديه كردي

نمي خواهم گلايه كنم، كه معتقدم:

"لاف عشق و گله از يار بسي لاف دروغ

عشقبازان چنين، مستحق هجرانند"

ولي...

 

ديگر بس است. "ولي" هم نمي گويم.

باز هم منتظرت مي شوم.

مي دانم كه مي آيي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:10  توسط یک زن خوشبخت  | 

مي خواستم  كنارت بمانم

مي خواستم مرهم دردهايت باشم

حتي تصميم گرفته بودم تا هروقت تو بخواهي، بمانم

تا هر وقت تو بخواهي...

ولي افسوس كه هيچكدام از اينها را به تو نگفتم

نمي دانستم كه به اين زودي دير مي شود

آه... كاش مي دانستم

كاش به تو گفته بودم آمده ام كه بمانم

نيامده ام كه دلت را بلرزانم و بروم

آمده ام كه بمانم

كاش گفته بودم

 

حالا كه دير شده

راستي دير شده؟

كجا هستي؟

برخيز و بگو دير نشده

ولي اين خاك سرد گوياي زمان از دست رفته است

خاك سرد و بي رحمي كه روي بدن تو مي ريزند

كاش گفته بودم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:47  توسط یک زن خوشبخت  | 

رنگ زندگي

 

هيچگاه مگذار كه تو را نپويم

"هرگز مباد آندم كه بي ياد تو بنشينم"

هر زمان خواستي مرا ببري

پيش از رفتن زمان كافي براي توبه عطايم فرما

 

تو آنقدر بزرگواري كه بازهم مرا مي خواني

مي دانم هرگاه گره اي در كارم مي افتد

نشانه اي است از سوي تو كه مرا به سمت خود مي خواني

مي دانم كه در مني و با من

نشانه هايت را همه جا مي بينم

در خودم

بيرون از خودم

در اطرافم

 در هر دانه گل آفتابگردان

كه از يك دانه كوچك و فقط يك دانه، هزاران دانه آفتابگردان زاده مي شود

در رنگارنگ پرهاي پرندگان رنگ به رنگي كه آفريده اي مي توانم تو را ببينم و بشناسم

راستي اين همه رنگ را براي چه آفريدي؟

براي اينكه دنيا يك رنگ نباشد؟

اگر يك رنگ بود چه مي شد؟

دنياي يك رنگ؟

نه نمي شود

مگر مي شود كه همه جا فقط به يك رنگ باشد؟

آنوقت چطور بفهميم بهار شده

از كجا تشخيص دهيم كه سيب ها و گلابي ها و انگورها رسيده اند

چطور حدس بزنيم كه پاييز سر رسيده و چگونه از سپيدي برف و سياهي شب و انوار طلايي خورشيد لذت ببريم

پس مي توان گفت كه رنگ يعني زندگي يعني خوشي و يعني نشانه

همه چيز را مي توان نشانه اي از وجود تو دانست.

آري همين است

همين است آنچه به ما عطا فرمودي

رنگ

رنگ را به زندگي و به آسمان و به هستي عطا فرمودي

ولي مگر نه اين است كه امروزه مي گويند رنگ هيچ چيز نيست مگر انعكاس نور؟

ولي نه

بگذار بگويند

من كه مي دانم رنگ يعني هستي

رنگ يعني حيات

رنگ يعني سرخوشي زندگي

بارخدايا رنگ زندگي ام را سبز كن تا هميشه با طراوت باشد

نه ، نه، سپيد بهتر است تا پاك باشد و  مطهر مانند ....

نه ، نه، رنگ زندگي ام را سرخ كن تا همواره عاشق باشم

ولي نه، نمي دانم خدايا چه رنگي بهتر است؟

خودت بگو زندگي ام چه رنگي باشد بهتر است

رنگ زندگي ام را خودت تعيين كن

اصلا، اصلا اگر مي خواهي هيچ رنگي نمي خواهم

هرچه تو بخواهي و هرچه تو صلاح بداني برايم بهترين است

باور كن از ته قلبم مي گويم

هر رنگي كه تو بر زندگي من بزني

مي پسندم  و مي پذيرم

مگر من چه مي خواهم

مي خواهم كه سرتاپاي رنگ تو را بگيرم

مي خواهم همواره با ياد تو زندگي كنم

ياد تو، رنگ تو، خدايا اگر نادرست مي گويم

ببخشاي

اما راهي جز كلمات ناچيز خودم براي سخن گفتن با تو نمي دانم

گفته اي در بهشت بهترين رنگها را مي بينم

ولي خدايا نگفته اي بهترين رنگها كدامند

پس پروردگارا، به پروردگاري و بزرگي خودت سوگند كه

همواره تو را بپويم

هميشه به ياد تو باشم

پس زندگي همگان را به بهترين رنگ بياراي.

و باز هم خدايا، استدعا دارم

 

هيچگاه مگذار كه تو را نپويم

"هرگز مباد آندم كه بي ياد تو بنشينم"

 

هر زمان خواستي مرا ببري

پيش از رفتن زمان كافي براي توبه عطايم فرما

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:59  توسط یک زن خوشبخت  | 

اين ديالوگ اول فيلم .... است كه بازهم بايد خودتان حدس بزنيد. اين ديالوگ با موسيقي بي نظير "محمدرضا عليقلي" همراه است.

سلام آقا... خونه دانيال مشتاق كجاست؟

بايد بفرستم دنبالش... حالا بيا داخل خيس نشي. بيا دخترم بيا.

احمد! احمد! فرز بپر برو دنبال دانيال بگو برات مهمون اومده.

 

محمدرضا فروتن: بخور. خوشمزه است. هنوز سردته؟

ميترا حجار: نه، خوبه.

- سه روزه مدام بارون مي ياد. بعد دوسال خشكسالي... با چي اومدي؟

- با قطار

- نشونيمو از كجا پيدا كردي؟

- مگه ردي هم باقي گذاشته بودي؟ بو كشيدم.

- اومدي بموني يا منو ببري

- هيچكدوم. اومدم گدايي.

- از من؟ ... من دستم خاليه

- تو مي ترسي.

- آره.  

- از چي؟

- از گناه.

- دوست داشتن گناهه؟

- به كسي گفتي اومدي؟

- كسي باقي نمونده بود.

- هزار كيلومتر راه كوبيدي اومدي با اجازه خودت؟

- آره. گناهه؟ براي همين داري پنهونم مي كني؟

- كجا مي ري؟

- امشبو بمون... بارون كه بند بياد مي برمت.

 

خب، اسم فيلم چي بود؟

  

سوار بر سفينه عشق

بر بلنداي كرانه آبي آسمان

سفر از ازل تا عمق بينهايت

و حسرت خاطره در آبشار زلال چشم

من ديده ام ديدگان مشتاق

در تشنگي گذشت

من ديده ام ديدگان مشتاق

در طغيان رود گذشت

در روياي سياره نور

اين سفينه مواج

ما را بكجا مي برد

و از ميان شكلهاي هندسي محدود

به پهناي حسي وسعت پناه خواهم برد

شب كه جوي نقره اي مهتاب بيكران دشت را درياچه مي سازد

من شرار زورق انديشه ام را مي فشانم

در مسير باد

دلا ز نور هدايت گر آگهي يابي،

چو شمع خنده زنان درك سحر تواني كرد.

 

لله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود

آوارگي كوي و بيابانم آرزوست.

 

كثيرا وسعت، و من يخرج من ديار به اميد بخشايش كردگار

بيابد بسي آگه در ضمير كه با خاطر خوش بگردد قرين

 

غفورا رحيما

 

------

محمد رضا فروتن: پاشو جمع و جور كن بايد بريم.

ميتراحجار. جزوه هاتو آوردم. حروفچينيش كردم.

- بدردم نمي خوره.

- اين مال توئه.

 

- كلاه ايمني نفسمو تنگ مي كنه

- من چي؟

- تا انديمشك سه ساعت راهه. اگه نجنبيم، شب مي شه قطار مي ره.

تو اگه ازم گريزوني پس اين افاضات چيه نوشتي. تو مقاله ننوشتي. با من حرف زدي.

- تخيل كردم.

- نخير. فرار كردي.

- درست. فرا ركردم. من اهل اين مبارزه نيستم. خسته ام. اينجارو نگا. بعد جنگ استخوناي پدرمو از زير اين خاك پيدا كرديم. مادرم دق كرد. نخلستون موند دست خواهرم و شوهرش.اينا كدومش به اومدن تو، كجاش به برگشتن من شبيهه؟

- تو جازدي. مي ترسي؟

- آره، شايد. مي خوام ديگه پاهام رو زمين باشه

- باشه، هرچي تو بخواي. ولي قسم بخور كه..

- ما قسم خورديم كه قسم نخوريم.

- آره قسم خورديم

- پاشو مهتاب. داري ديوونم مي كني.

- خيله خب. ولي اين اسمش بردن نيست داري اخراجم مي كني.

- براي اينكه اومدن تو اسمش فراره.

- تو كدوم قانون؟تو قانوني كه براي من نوشتن اسمش فراره. ولي تو قانون تو چي؟

- مي خوام به قانون تو عمل كنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:50  توسط یک زن خوشبخت  | 

روزهای زندگی ما اگر خود بخواهیم به شادی می گذرند

باید بخواهیم تا بتوانیم

این شعر  را خیلی دوست دارم:

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست.

این دقیقا همان معنی لذت بردن از لحظات را تداعی می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:0  توسط یک زن خوشبخت  |