تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من
شماره مرداد ماه دنیای تصویر را مطالعه کرده اید؟

اگر نه حتما بخوانید. چون مرجع خوبی است برای معرفی بازیگران معروف کلاسیک هالیوود.

به همراه نکات بسیار جالبی از زندگی و کار و مرگ آنها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:6  توسط یک زن خوشبخت  | 

گاهي فكر مي كنم از شدت دوست داشتن سروش مي خواهم بميرم

رمانتيك نيستم ولي به شدت او را دوست دارم

وقتي با من است هيچ چيز ديگري برايم مهم نيست

گاهي با او بداخلاقي مي كنم مثلا وقتي مدت زيادي از من دور مي شود

گفته بودم كه كارش در شهر ديگري است

به همين خاطر گاهي تا دو هفته او را نمي بينم و هوايش را تنفس نمي كنم

يكبار كه پشت تلفن بدخلق شده بودم گفت مي دانم اين بدخلقي بخاطر دلتنگي است به همين دليل

ناراحت نمي شوم.

چقدر فهميده است. چقدر مرا درك مي كند. چطور اين گونه شده؟ اين همه درك و فهم و خوش خويي را چگونه به دست آورده؟

چقدر براي من عزيز است.

خدايا هركجا هست به سلامت دارش.

خدايا همه آرزوهاي خوبم براي او.

خدايا سپاسگزارم بخاطر خوشبختي اي كه به ما عطا فرمودي

سپاسگزارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:4  توسط یک زن خوشبخت  | 

تعریف شما از "وطن" چیه؟

به نظر من :

وطن یعنی گذشته- حال- فردا

وطن یعنی تمام سهم یک ملت ز دنیا

نمی دانم این بیت شعر مال کیست ولی کاملا مفهوم وطن را به زیبایی بیان می کند.

نظر شما چیست؟ تعریف خودتان از وطن را برایم بنویسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:42  توسط یک زن خوشبخت  | 

لبخند بزن فرشته من

فرشته من لبخند بزن

 

لبخند تو مرا به آسمان ها مي برد

همچنان كه بالهاي كوچك تو، تو را به اوج مي رساند

لبخند تو بال پرواز من است

مگر من  جز پرواز چه مي خواهم

پرواز كردن در آسمان چشمان تو

 

لبخند بزن فرشته من

فرشته من لبخند بزن

 

وقتي آرام روبرويم مي نشيني و مرا نگاه مي كني

نمي توانم به دوردست پرواز كنم ولي وقتي نگاهت را از من بر مي گيري

و به سوي دوردستهاي آسمان خيره مي شوي

من نمي توانم روي زمين بمانم و با آنها راهي نشوم

 

پس مرا با خود ببر به اوج

به عرش

تا در آنجا فرياد كنم

"خداوندا سپاسگزارم كه فرشته اي به من عطا فرمودي"

 

ولي... ولي

نيازي نيست تا آنجا بروم

از همينجا از روي زمين

نجوا مي كنم و مي دانم كه مي شنود

"خداوندا سپاسگزارم كه فرشته اي به من عطا فرمودي"

 

 

امروز تولد سروش بود. بیست و هشتم مرداد ماه. تولد فرشته من مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 22:53  توسط یک زن خوشبخت  | 

اگر علی حاتمی امروز بود چه واکنشی نسبت به سینمای ایران داشت و چه فیلمهایی می ساخت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:28  توسط یک زن خوشبخت  | 

بخشي از فيلمنامه فيلم ........... كه خودتان بايد حدس بزنيد:

 

بلندگوي زندان: امير فرمانزاد بند سه به دفتر زندان مراجعه كند

 

يك زنداني : رضاي حق

 

همان زنداني: آقا محسن دربندي از دستور پرهيز فرمودن

يه مجلس تو بند، خودشون برقرار كردن يعني گلريزون كردن

 

حالا يك مرد داره آزاد مي شه

پس؛ سفره كرمو مي گردونيم.  سلامتي خودتون  صلوات محمدي ياد كنين

 

‌مهدي فتحي:

 

صلوات براي سلامتي امير علي

 

ما كاري به حكم نداريم

حكم رو كاغذ مال محكمه است

اصليت حكم مال خداست

كه ما و منش ريخته و

گلريزون مي كنيم واسه كسي كه،  آزاد مي شه از اين چار ديواري

كه همه دنيا  چار ديواريه

 

كرم مرتضي علي؛ يه مرد كه واسه شرف و ناموسش 12 سالو كشيده

وجدانش بالاتر از اين پولاس كه كاغذه

 

سلامتي سه تن؛ ناموس و رفيق و وطن

سلامتي سه كس؛ زندوني و سرباز و بي كس

سلامتي،،، باغبوني كه زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره

سلامتي آزادي

سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي

 

 

لطفا بگوييد چقدر اين فيلم را مي شناسيد؟ چقدر دوستش داريد؟ چرا دوستش داريد؟

 

من كه عاشقشم. دليلش را هم بعدا كه شما گفتيد، مي گويم. بازهم از فيلمنامه اش بخش هايي را استخراج
مي كنم و در اين وبلاگ مي نويسم. ديالوگ هاي اين فيلم فوق العاده است. مشخصه كه روي هر جمله اش مدتها كار شده و باري به هر جهت نوشته نشده .

  

اينهم قسمتي از ديالوگهاي فيلم ................ كه اون رو هم شما بايد حدس بزنيد كدام فيلم است. راستي بگوييد

چطوره كه درباره فيلمهايي كه دوست دارم، بنويسم؟ سينما (البته سينماي ايران) و نوشتن و صحبت كردن درباره آن، يكي از دغدغه هاي من است. يعني به كارهايي كه در اين سينما انجام مي شود، به اخبارش، به مشكلاتش، به آدمهاش، به كارگردانها، نويسنده ها، تصويربردارها، سازندگان موسيقي، گريمورها، بازيگران و بقيه عواملي كه در سينماي ايران كار مي كنند فكر مي كنم و همه آنها برايم اهميت دارند. معتقدم به سينماي ايران ظلم مي شود مي دانيد چرا؟ چون گاهي برخي آدمها آنرا جدي نمي گيرند. چون گاهي بطور غيرمجاز فيلمهاي روي پرده سينماها در كنار خيابان فروخته مي شود. چون ابزار حرفه اي در سينما كم است. چون در تلويزيون به آن بي مهري مي شود. چون خيلي از فيلمهاي سينمايي از تبليغات مناسب تلويزيوني بي بهره اند. چون وقتي از تلويزيون پخش مي شوند با اينكه محصول همين كشور و همين آدمها و قوانين همين كشور هستند، بازهم از تيغ سانسور در امان نيستند.

فيلم "زيرنورماه" كه از شبكه چهار پخش شد يادتان هست؟ كدام صحنه هايش حذف شده بود؟ فيلم "شوخي"

چطور؟ و خيلي فيلمهاي ديگر كه موقع پخش از تلويزيون به آنها بي احترامي مي شود.  البته تلويزيون هم دلايل خودش و مميزي هاي خودش را دارد. ولي بهرحال اين مسائل باعث ظلم به سينماي ايران مي شود.  دلايل ديگري هم در ذهنم هست كه فعلا جاي بحثش نيست. فقط يك چيز ديگر را بگويم. آنهم اينكه خوشحالم كه

با وجود تمام مشكلات، اين سينما پابرجاست و هنوز زنده است و هنوز جذاب است و هنوز طرفدار دارد.

 

در حال حاضر به اين قسمت از فيلم .............. و ديالوگي كه بين دو شخصيت اول فيلم رد و بدل مي شود توجه كنيد.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

محمد نيك بين: فكر كردي منم مثل توام . بي خبر بذارم برم. بدون اينكه خداحافظي بكنم؟

 

نيكي كريمي : خيلي خوشحال شدم دو مرتبه ديدمتون.

 

محمد نيك بين : خوشحال شدي؟ همين؟ دختر تو رنگ تو صورتت نيست. دستاتو نگاه كن. دارن مي لرزن.

بعد مي گي خوشحال شدم؟ دنياي كوچيكيه نه؟ بذار خوب نگات كنم.

نه، چندان عوض نشدي. بلكه پخته تر و جذاب تر هم شدي.

ديگه نمي شه چريك كوچولو صدات كرد. واسه خودت خانمي شدي.

 

نيكي كريمي: شما هم همينطور.

 

محمد نيك بين : منم براي خودم خانمي شدم؟

 

نيكي كريمي : نه . مقصودم اينه  كه زياد عوض نشديد.

 

محمد نيك بين : خيلي بهت فكر مي كنم. فكر كردم بلايي سرت اومده.

 

نيكي كريمي: متشكرم.

 

محمد نيك بين: متشكري؟ همين؟ دختر اونقدر بهت فكر مي كنم كه نمي دونم چقدر از اين فكرا واقعيه و چقدرش خيالي. يادته اونشب با ماشين؟

 

نيكي كريمي: گفتين كه جوون شدين؟ يادمه، خوب يادمه.

 

محمد نيك بين: پس دختر بچه خوب من يادشه.

 

نيكي كريمي: مي دونين تنها كسي كه منو دختر بچه مي ديد شما بودين. آره من واقعا  يك دختر بچه بودم. يك دختر بچه كه يه دفعه هولم داده بودن توي واقعيت زندگي و مي گفتن عوضش كن.

 

محمد نيك بين: عوضش كردي؟

 

نيكي كريمي: نه . ولي تجربه زندگي گذشته از من آدم مسئولي ساخته.

 

محمد نيك بين: خوشبخت هستي؟ حالت خوبه.

 

نيكي كريمي: بله

 

محمد نيك بين: چه خوب. چه كارا مي كني؟

 

نيكي كريمي: كار، زندگي، بچه داري.

 

محمد نيك بين: شوهرت. آدم خوبيه؟

 

نيكي كريمي: بله.

 

محمد نيك بين: هنوزم شعر مي گي؟ ازون شعرا،  "كودكان فردا نامت را سرخ ..." چي بود؟

 

نيكي كريمي: چه خوب يادتون مونده. بله . يعني گاهي اوقات. مي دونين حرفاي شما خيلي روم تاثير گذاشت. سعي مي كنم با خودم روراست باشم. بيارشون برات چاپ كنم. الان يك انتشارات بزرگ دارم.

 

نيكي كريمي: ديگه نه من به قول شما يك خانم كوچولوام و نه ...

 

محمد نيك بين: و نه چي؟

 

نيكي كريمي: خيلي سال گذشته.

 

محمد نيك بين: بله براي من سخت. بدون تو خيلي سخت. مي دوني، دست آدم نيست ديگه. يا پيداش نمي كني يا وقتي پيداش مي كني ديگه خيلي ديره.  بهرحال، خيلي ياد تورو مي كنم. نمي دونم چجوري بگم.

 

نيكي كريمي: ياد من يا ...

 

محمد نيك بين: يا چي؟

 

نيكي كريمي: خب.  ديگه من بايد برم. خيلي ديرم شده.

 

محمد نيك بين: بيست سال گذشته . به من بگو چرا؟ چرا ؟

 

نيكي كريمي: منم مثل شما رازهايي دارم كه شايد نخوام بدونيد.

 

محمد نيك بين: بله منم رازهايي داشتم كه نمي خواستم كسي بدونه ولي الان مطمئنم تو همشو مي دوني.

مطمئنم. ولي خانم عزيز، زود قضاوت كردي و قاضي خوبي نبودي فقط حرفاي شاكي رو شنيدي. متهم، هيچ

فرصت دفاع نداشت. چيزهايي كه به تو گفته شد همه حقيقت نبود. ولي خب.  ديگه الان كاريش نميشه كرد.

اينم سهم ما بود. خداحافظ.

 

حدس زديد كدام فيلم بود؟ كجاي متن حدس زديد؟ همان اول يا وسط يا آخر ديالوگ؟ حتما برايم بنويسيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:13  توسط یک زن خوشبخت  | 

پنج تا كاري كه ازشون متنفرم:

البته نمي شه گفت كه همه اينهايي كه مي خوام نام ببرم كار هستند ولي بهرحال مسائلي هستند كه من از آنها به

شدت بدم مي آيد.

اولين چيزي كه به ذهنم مي رسد، دوباره كاري است. يعني كاري را انجام بدهم و بعد به علت اشتباه يا هر دليل

ديگري مجبور شوم ، تكرار مي كنم، مجبور شوم آن را دوباره انجام دهم. مثلا متني را تايپ كنم و بهر دليلي آن

را از بين ببرم يا پاك كنم يا پاك بشود يا هر اتفاق ديگري برايش بيافتد و من مجبور شوم دوباره آن را تايپ

كنم. البته اين يك نمونه خيلي ساده بود.

يكي ديگر از چيزهايي كه ازشان متنفرم، انتظار كشيدن است. يعني مثلا منتظر كسي باشم يا منتظر خبري،

پيغامي، يا هر چيز ديگري باشم.

يكي ديگر هم، موتورسواري است. از موتور اصلا خوشم نمي آيد بخصوص صداي آن كه بدجوري از آن بدم

مي آيد.

يك ديگر هم مي دانيد چيست؟ بوق زدن موقع رانندگي. موقعي كه آموزش رانندگي مي رفتم اصلا حتي به ذهنم

هم نمي آمد كه مي توان از بوق هم بعضي مواقع استفاده كرد. خانم مربي كه كنارم نشسته بود مدتي بدون اينكه

اشاره اي به بوق بكند تحمل كرد ولي بالاخره طاقت نياورد و گفت روي فرمان يك بوق هم گذاشته اند چرا نمي

زني. من هم وقتي لازم بود يك بار صداي آن را درآوردم ولي خانم مربي گفت اين طرز بوق زدن مي داني يعني

چه؟ گفتم نه. گفت يعني "سلام، حالتون چطوره" گفتم اينكه خوبه. گفت بله ولي اينجا جايش نبود. اينجا بايد بوق

ممتد مي زدي تا طرف بفهمد كه بايد كنار برود. ولي من هيچوقت به بوق زدن عادت نكردم مي دانيد چرا؟ چون

اصلا بعد از آن پشت ماشين ننشستم. از رانندگي خوشم نمي آيد. يعني اصلا توانايي رانندگي را ندارم پس از

اينكه گواهينامه ام را گرفتم نتوانستم به تنهايي پشت ماشين بنشينم و رانندگي كنم چون با روحيات من سازگار

نيست.

شايد كارهاي ديگري هم باشند كه ازشان بدم مي آيد ولي در حال حاضر چيزي به ذهنم نمي رسد. شايد بعدا اگر

يادم آمد بگويم.

ولي يك چيزي به ذهنم رسيد. مي دانيد فكر كردن به اين مسائل، (چيزهاي نامطلوب و مطلوب در زندگي) كار

خوبيست زيرا باعث مي شود كه انسان به فكر رفع احتمال بوجود آمدن شرايطي بشود كه مطلوبش نيست يا

اينكه در جهت رسيدن به چيزهايي كه دوست دارد تلاش كند. من بيش از هر چيزي در زندگي به اراده انسان

اعتقاد دارم. قبل از اراده به تفكر در زندگي خيلي اهميت مي دهم يعني انسان هر كاري را با تفكر انجام دهد.

يعني روي اعمال و رفتارش فكر كند. اگر مي بيند كسي را آزرده،  اولا درك كند كه طرف را آزار داده و بعد

فكر كند كه چرا طرف آزرده شده و در مرحله بعدي سعي كند كه آزردگي خاطر طرف مقابل را برطرف كند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:35  توسط یک زن خوشبخت  | 

اينهم بخشي از برنامه "بازهم زندگي" كه پنجشنبه شبها از شبكه 4 پخش مي شود:

 

(تاريخ پخش: هجدهم اَمرداد يكهزار و سيصد و هشتاد و شش خورشيدي)

 

محمد علي اينانلو: زندگي را بايد بنحوي آرايش بدهيم كه براي طبيعت هم جايي باشد.

بيژن بيرنگ: عشق چيه و چطور تو عاشق طبيعتي؟

محمد علي اينانلو: از اون سوالا مي كني بيژن. من چه مي دونم عشق چيه.

بيژن بيرنگ (رو به حضار) :   الان همه رو مي گه.

 

و حضار خنديدند.

 

محمد علي اينانلو : عشق جاذبه است و گردش است و درخشش.

يعني آن چيزي كه در تمام كائنات، خداوند آفريده اگر عشق نبود از هم مي پاشيد. جاذبه است كه اين اجرام

سماوي و كائنات را دور هم نگه داشته و اين جاذبه همان عشق است. اين جاذبه اگر همراه با گردش  دور خود

و گردش  دور هم نباشد از هم مي پاشد اين يعني عشق. و اين گردش ها اگر سرانجام به نور نرسد از هم

مي پاشد اين يعني عشق.

 

يعني جاذبه است و گردش است و درخشش.

 

خداوند نظم  طبيعت را از روي يك فرمول رياضي آفريده. ريتم. دقيقا طبيعت با يك ريتم و فرمول رياضي و

اعداد طلايي تنظيم شده .

همه هستي روي ريتم و روي فرمول رياضي تنظيم شده و آن ريتم و آن جاذبه و آن نظم و آن فرمول و آن

چرخش همه عشق است.  

 

كسي كه طبيعت را فراموش مي كند كائنات را فراموش مي كند. خدا را فراموش مي كند. زندگي را فراموش مي

كند. نور را فراموش مي كند.

 

انتهاي برنامه

بيژن بيرنگ:

"هميشه جايي هست. جايي كه شروع ها را پرو بال مي دهد. دلتنگي ها را با باد مي برد

آواز ها و ترانه ها را با  رود جاري مي كند.

واژه ها را مي شويد ذهن را پاك مي كند و تو را به تو مي رساند.

هميشه جايي هست.  جايي كه مهرباني اش گسترده است. جايي كه تو را، مرا، همه را در خود جاي مي دهد.

چونان آغوش مهربان مادر.

جايي كه جاي دوري نيست. پشت پنجره هاست. پشت فاصله هاست. قدمي بردار. بگذار كه احساس، هوايي

بخورد. از تو تا دنيا راهي نيست.

شب بخير".

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:12  توسط یک زن خوشبخت  | 

چند تا سوال پرسیده بودم که گفتم خودم جوابشونو بعدا می دم یادتون هست؟

حالا جوابها:

۵ تا کاری که دوست دارم حتما انجام بدم:

سوارکاری- سفر دریایی- غواصی- تجربه در خلاء بودن (مثل فضانوردان) ( البته نمی خوام برم سفر فضایی چون از ارتفاع می ترسم. راستی تا حالا فکر کردین که اگه آدم می تونست توی فضا شناور بشه و به هر کجای آسمون که دلش می خواست بره چقدر جالب بود؟ من که هرآن می ترسیدم در آن فضای سیاه دور و برم غرق بشم. شاید هم نمی ترسیدم. بهرحال خیلی وهم آوره. )

۵ تا شد؟ مهم نیست بهرحال اینا کارهایی است که خیلی دوست دارم.

یکی دیگه هم اینکه یک نمایشگاه از عکسهایی که گرفتم برپا کنم اسمشو می ذارم "آسمان و زمین". چون به نظر من مهمترین چیزهای زندگی آدمها همین دوتاست. کل هستی یعنی آسمان و زمین. یک جورایی مثل ریاضیات جدید دبیرستانه. یعنی زمین می شه مجموعه متناهی که با یک دایره سیاه نشونش می دیم و آسمان هم می شه مجموعه مادر یا مرجع که با یک مستطیل نشونش می دیم. حالا کل جهان یعنی آسمان و زمین.

چطور می شه ریاضی دان شد؟ مگه ریاضی عبارت نیست از یافتن روابط میان چیزهای مختلف؟

پس هر کسی که یک رابطه ای بین چیزهای مختلف پیدا می کنه یک ریاضی دانه.

مثلا رابطه بین دست من و صفحه کلید. می شه این رابطه را به صورت فرمول درآورد؟

باید در بارش فکر کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20:52  توسط یک زن خوشبخت  | 

امروز و همين چند دقيقه پيش انتخاب رشته كردم. فكر نمي كردم به اين راحتي كارم تموم بشه. مثل اينكه هنوز بچه ها به فكر انتخاب رشته نيافتادند چون همه صفحات خيلي راحت بالا مي آمد. نمي دونم با رتبه بالاي 2000 مي شه رشته زبان دانشگاه فردوسي قبول شد يا نه. من كه اميدوارم يعني يك كمي هم مطمئنم ولي انشاءالله كه قبول مي شم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط یک زن خوشبخت  |