تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من

شاید سروش تا چند وقت دیگه بره شهرستان برای ماموریت.

من و سروش تا بحال یک بار از هم جدا بودیم اونم کمتر از یک ماه بوده که رفته بود سربازی و بعدشم که معاف شد و برگشت پیش خودم.

رفتن به یک شهر دیگه باعث ارتقای کار و حقوق سروش می شه منهم به خاطر اینکه سروش به شغلش علاقه داره با رفتنش مخالف نیستم. رفت و برگشت سروش به یک شهر دیگه احتمالا چند ماه طول می کشه. سروش می گه عادت کردن از هر نوعی که باشه جلوی پیشرفت آدم رو می گیره حتی عشق هم یک جور عادت کردنه. من هم باهاش موافقم برای همینم بهش نمی گم که دلم چقدر براش تنگ می شه. نمی گم که روزهایی که نباشه چقدر بهم سخت می گذره. بهش نمی گم که بدون وجود اون زندگی من هیچ مفهومی نداره. بهش نمی گم چرا اینو بهش می گم که با اشتیاق منتظر برگشتنش می مونم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:1  توسط یک زن خوشبخت  | 

آیا تا بحال شده خواب شلوغی ببینید که پس از بیداری بازهم احساس خستگی کنید؟

من خوابهای زیادی از این دست دیده ام. همیشه اینقدر در خوابهایم فعالیت می کنم و این طرف و آن طرف می روم که پس از بیداری هنوز خسته هستم انگار اصلا نخوابیده ام.

راستی دیروز روز تولد استاد شجریان بود. این را من نمی دانستم. رادیو فرهنگ را که بعد از نیمه شب روشن کردم فهمیدم. کل برنامه آن ساعت اختصاص داشت به کارهای او.

به نظر شما بهترین خواننده دوران ما کیست؟ فکر می کنید کارهای استاد شجریان جوان پسند نیست؟ چه جور آدمهایی بیشتر از شجریان خوششان می آید؟

بسیاری از دوستان و اطرافیان من ترجیح می دهند ترانه های بروزتری را گوش دهند. من با آنها مخالف نیستم ولی به نظرم اینقدر با شجریان خو گرفته ام که چیز دیگری نمی تواند به حس موسیقایی روح من پاسخ دهد.

خوشحال می شوم اگر در این مورد نظرتان را بگویید.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:6  توسط یک زن خوشبخت  | 

هنوز در مورد وبلاگم به سروش چیزی نگفته ام. این کار را تا بعد از عروسی به تعویق می اندازم تا آن زمان آنقدر می نویسم تا بتوانم مطالب را به صورت یک کتاب درآورده و به او هدیه کنم. می خواهم خاطرات این روزها را اینطوری برایش زنده نگه دارم.

 

14K Gold I Love You Sweet Heart Pendants

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:53  توسط یک زن خوشبخت  | 

خورشید بی غروب من هیچگاه مرا نمی سوزاند

خورشید نازنین من همیشه گرم است

ابر ها توان پوشاندن خورشید مهربان من را ندارند

خورشید بی غروب من بهانه ادامه حیات من است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:18  توسط یک زن خوشبخت  | 

نمی دانم فیلم زندگی زیباست کار زیبای روبرتو بنینی را دیده اید یا نه.

به نظر من این فیلم اوج احساس یک مرد نسبت به خانواده اش را نشان می دهد. مردی که به فرزند خردسالش حتی در اردوگاه کار اجباری هم نمی گوید که چرا آنجا هستند. گوییدو از هر فرصتی برای ابراز عشق به همسرش استفاده می کند. کاری که در دوران جنگ و اسارت باعث می شود که تحمل دوران بر هردویشان راحت تر شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:29  توسط یک زن خوشبخت  | 

یکبار از سروش پرسیدم اگه حقوقت بیشتر بشود ماشین نمی خری؟

سروش به جای اینکه جواب مثبت یا منفی بدهد شروع کرد توضیح دادن اینکه چند وقت پیش که ماشین خریده بود (بعدا فروخت) چه مشکلاتی داشت. تک تک مسائل مثبت و منفی ماشین داشتن در شرایط حاضر را گفت و آخر هم از من پرسید به نظر تو الان موقع خوبی است برای خرید ماشین؟  من خودم زیاد راغب به این کار نیستم.

من هم با توجه به حرفهایی که زده بود با سروش هم عقیده بودم.

این را گفتم که یادمان باشد توضیح کارها و اعمالی که انجام می دهیم (یا نمی دهیم) به یک روش مناسب و بدون پیش داوری باعث می شود که خیلی زودتر و راحت تر دو نفر (با هر رابطه ای که با هم دارند) به توافق دو طرفه برسند. البته این یک امر بدیهی است ولی گاهی فراموشمان می شود .

نمی شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:34  توسط یک زن خوشبخت  | 

 

یک روز سر کلاس زبان صحبت از ازدواج شد. همه بچه ها عقیده خودشان را گفتند تا اینکه استاد نظر من را پرسید. من گفتم مهم نیست که شخص ازدواج بکند یا نکند-یا اینکه اصلا معیارش برای ازدواج چی هست. یا حتی دلیلی نداره آدم دنبال کسی بگرده که بتونه باهاش زندگی بکنه . من خودم موقعی ازدواج کردم که احساس کردم بدون کسی که دوستش دارم نمی توانم زندگی کنم و بقیه زندگی من و آینده من در گرو زندگی با اوست که معنی پیدا می کند. پس بهتره وقتی ازدواج کنیم که نمی توانیم بدون کسی که می خواهیم با او ازدواج کنیم زندگی را ادامه بدهیم.

ای وای چه جملات تودرتویی شد. ببخشید هنوز در نوشتن تازه کارم و نیاز به تمرین بیشتری دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:23  توسط یک زن خوشبخت  | 

یادتان هست که چقدر دلمان می خواست بزرگ شویم و آرزو داشتیم جای آدم بزرگ هایی باشیم که دوستشان داشتیم و تحسینشان می کردیم.

اما امروز که بزرگ شده ایم یادمان رفته که می توانیم بزرگ تر باشیم و به جایی برسیم که بقیه دلشان بخواهد جای ما باشند و به قدر ما بزرگ باشند.

بزرگی را می توان به سه طریق به دست آورد و در زمره آدمهای بزرگ قرار گرفت:

از طریق هنر : یعنی آدم با هنری که از خلاقیت و ابتکار خودش سرچشمه می گیرد و البته نیاز به آموزش هم دارد به بزرگی می رسد تا جایی که تابلوهایش-مجسمه هایش- عکسهایش-فیلمهایش-کتابهایش-اشعارش-طراحی ها و خیلی کارهای دیگر در کل دنیا نشان دهنده بزرگی او باشد.

از طریق علم : عالمی که با دانش خود اینقدر به دیگران خدمت کند که دیگران مدیون او باشند مثل... مثل کی؟ مثل ابن سینا .

از طریق رفتار و منش زندگی: به نظرم این از همه ماندگارتر باشد. دوری از صفات ناپسندی که دیگران را آزرده و روح انسان را سیاه می کند باعث بزرگی انسان خواهد شد. تابحال شده کسی را که به شما بدی کرده -به هر طریقی که می خواهد باشد- ببخشید؟ اگر بله پس شما آدم بزرگی هستید.

آیا تابحال به کسی یا چیزی یا جایی یا شرایطی یا موقعیتی حسادت کرده اید؟اگر نه پس شما آدم بزرگی هستید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:35  توسط یک زن خوشبخت  | 

امروز اینقدر دلم برای سروش تنگ شده که می خواهم بعدازظهر بروم محل کارش و با هم برگردیم خانه.

از نظرات دوستان هم خیلی ممنونم.

خیلی جالبه تا قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم به وبلاگهای بقیه که سر می زدم می دیدم که نوشتند نظرتان را بگویید نمی فهمیدم که چه ضرورتی دارد اما حالا می فهمم که نظرات خیلی در ادامه کار موثر هستند. یعنی نوعی دلگرمی و انگیزه مضاعف به فرد القا می کنند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:10  توسط یک زن خوشبخت  | 

اول از همه اینکه کنکور قبول نشدم.

اولش خیلی ناراحت بودم ولی بعد با صحبتهای سروش به این نتیجه رسیدم که بهتره سال دیگه امتحان کنم.

خوب این چند روز دلم برای وبلاگم تنگ شده بود ولی اصلا فرصت نداشتم که چیزی بنویسم.

راستی آلبوم دلشدگان استاد شجریان را گوش داده اید؟ خیلی زیباست خیلی زیاد.

چند ترانه خیلی زیبا داره که من خیلی دوست دارم الان یادم نیست ولی بعدا شعر یکی از ترانه ها را می نویسم.

امروز من و سروش همدیگر را ندیدیم. چون من امتحان داشتم (کلاس زبان) سروش هم وقت دندانپزشکی داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:47  توسط یک زن خوشبخت  | 

چه اشتباهی

اشتباهی که باعث شد شب به این قشنگی خراب شده و خاطره بدی از آن در ذهن هر دوی ما به جای بماند.

من امروز با دوستی که دو سالی می شد ندیده بودمش رفتیم بیرون ساعت هشت و نیم شب آمدم خانه که دیدم آقا سروش به شدت عصبانی شده ولی هیچ حرفی به من نزد.

حق داشت عصبانی باشد از سر کار آمده بود و دیده بود که من خانه نیستم. البته تماس گرفته و گفته بودم که بیرونم ولی نمی دانستم که برگشتنم این همه مدت طول خواهد کشید.

چقدر بیرون شلوغ بود و من یک ساعت دیرتر از موقعی که قول داده بودم رسیدم خانه. آقا سروش تا چهل و پنج دقیقه با من حرف نزد تا من به کاری کرده بودم فکر کنم. این کاری است که هروقت من کار اشتباهی انجام می دهم پیش می گیرد. بعد از اینکه من به اشتباه خودم اقرار کردم و معذرت خواهی کردم گفت که بخاطر من قرارهایش را کنسل کرده تا با من باشد ولی من با اینکار مدتی از وقتمان را هدر داده ام و مدتی طولانی او را به انتظار گذاشته ام. پشیمان شده بودم و می دانستم که اشتباه کرده ام و سعی کردم جبران کنم و از دلش درآورم. اما هر کاری که کردم ناراحتی اش از بین نرفت که هیچ، گفت که بخاطر من حتی مسافرتی که قرار بوده برود به هم زده. این را که شنیدم اشکم سرازیر شد چون تا بحال هرکاری که برای من انجام داده بود هیچوقت به رویم نمی آورد. اینقدر این حرف برایم سنگین بود که بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و گوشه ای زانو زدم و شروع کردم به گریه کردن نمی خواستم او بفهمد. اما از آنجا که دلی بسیار رئوف و مهربان است بالای سرم آمد و گفت روی مبل نمی توانستی بنشینی و گریه کنی؟

مرا به اتاق برد و به هر ترفندی بود از دلم درآورد. من هم که از حرف های او گریه و خنده ام قاطی شده بود گفتم چای نداریم باید بخریم.

سردرد شده بودم به من قرص مسکن داد خودش هم خورد. چند تا هم خورد. بعد لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون. امروز حقوق گرفته بود و می خواستیم جشن بگیریم که من خرابش کردم.

هر دفعه که حقوق می گیرد جشن می گیریم خودمان دو تا. جشن مان با دست زدن و هورا کشیدن شروع می شود. شام بیرون می خوریم و بعد می رویم خانه.

ما دو نفر سعی می کنیم از همه لحظات عمرمان و همه ساعات و دقیقه هایی که با هم هستیم لذت ببریم. هر دو سعی می کنیم به خود و طرف مقابلمان خوش بگذرد. بهانه گیری و قهر و توجه به حرف ها و کارهای دیگران در کارمان نیست. فقط خودمان دوتا هستیم. البته تفاهمی که در بیشتر مسائل داریم به نظر من بی نظیر است چون مسئله ای در زندگی نبوده که روی آن به توافق نرسیم و از این توافق هر دو راضی بوده ایم و هیچگاه احساس غالب یا مغلوب بودن به ما دست نداده است. اعتماد دوسویه بین ما هم به شیرین شدن رابطه مان خیلی کمک کرده است. احترام متقابل هم باعث شده در عین صمیمیت و احساس یکی بودن حریمی برای رابطه مان قائل شویم.

 

از موضوع دور شدم. آخرش اینکه به خوبی و خوشی قرار شد ناراحتی مان را فراموش کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:13  توسط یک زن خوشبخت  | 

استاد زبان به ما گفته بود که یک کتاب برای خلاصه سازی بخوانیم. من کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول را انتخاب کردم. تا بحال خوانده اید این کتاب را؟ خیلی ناامید کننده است. بعدا بیشتر در موردش صحبت می کنم.

این را نوشتم که بعدا فراموش نکنم.

فعلا خداحافظ

راستی اگر کتاب جالبی سراغ دارید به من هم معرفی کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:16  توسط یک زن خوشبخت  | 

من به آوازهای استاد شجریان علاقه زیادی دارم. فکر کنم یک روزی یک فیلم بسازم پر از ترانه های استاد. البته حتما قبلش از خودشون اجازه می گیرم.

یک ترانه داره استاد که شعرش مال عطاره.

می گه:

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کاین خمار خواب است

برای مسجد و میخانه راهی است

بجویید ای عزیزان کاین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی دانم که آن بت را چه نام است

دلم می خواست مثل جلساتی که برای بررسی اشعار حافظ می گذارند جلساتی هم بود که در آنها

به بررسی اشعار عطار و خیام می پرداختند. بهرحال به نظر من این شعر جای بحث  داره.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:27  توسط یک زن خوشبخت  | 

امشب با مسافرت همه خانواده ما دو نفر تنها بودیم یا بهتر بگویم تنها هستیم.

ما بعد از طی مشکلات زیادی به هم رسیدیم. البته هنوز هم ادامه دارند ولی اینقدر به هم علاقه داریم که توانستیم میم مشکلات را برداشته و چون شکلات آن را آب کرده و از زندگی لذت ببریم.

می خواهم بروم بخوابم.

سعی می کنم از این به بعد بیشتر با شما ... با شما که نه با خودم یا نه... برای خودم ... نه بهتر است بگویم برای همه بنویسم.

 

از کسانی که نظرشان را می گویند سپاسگذارم.

راستی می توانید بگویید چطور می شود در وبلاگ عکس گذاشت؟ تازه کارم و نمی دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:17  توسط یک زن خوشبخت  | 

نوشتن این وبلاگ همین الان به ذهنم رسید.

بعد از اینکه به شدت در دلم احساس دلتنگی کردم. دلتنگ نامزد مهربان و نازنینم.

همان که احساسم را از نفس کشیدنم نیز د رک می کند.

همان که طاقت دیدن ناراحتی من را ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط یک زن خوشبخت  |