تبليغاتX
یک زن خوشبخت
اوقات زندگی من

به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی    در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی

چراغ شیخ شد خاموش و  این افسانه روشن گشت      که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی

---------------------------------------------

در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم

با همه نامهربانان مهربانی کردم

همدلی، هم آشیانی، همزبانی کردم

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست

 من نه هرگز شکوه ای از روزگارم کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یارم کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم

می فشارد استخوانم

 من که با این برگریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام

دست تقدیر این زمانم کرده همرنگ خزانم

 داشتم ترانه کهن دیارا و سرود آفرینش با صدای داریوش و دکلمه فریدون فرح اندوز نازنین را گوش می کردم. واقعا شرح حال ماست در این دیار پیر که جوانانش را جوان نتواند دید.

دلمان اینجا و عقلمان فرمان می دهد که نمان

برو

برو که اینجا برایت امکان پیشرفت نیست

آزادی نیست

اختیار نیست

قانون نیست

قانون... چه واژه مهجوری است این قانون در کشور ما

در میان ما

در میان ما که سلیقه مان جای قانون نوشته شده را می گیرد و هرجا بخواهیم مطابق سلیقه شخصی مان اظهار نظر کرده و حکم صادر می کنیم

چقدر امشب دلم گرفته، چرا آسمان و زمین را به هم می بافم... چرا بی ربط می نویسم؟

بی ربط نیست. همه چیز در این ملک به همه چیز مربوط است.

مثلا شب عید است و عید یعنی شادی، یعنی سرور، یعنی خیلی چیزهای خوب ...

اما وقتی می بینم که از طبیعی ترین حقوق انسانی بی بهره ایم...

حق انتخاب پوشش

حق انتخاب همراه

حق تفریح

حق بیان عقیده

حق اعتراض

حق...

چه فایده که اینقدر حق، حق کنم و هق هق گریه امانم ندهد، وقتی با هم متحد نیستیم که از حقوقمان دفاع کنیم

باید هم اینهمه محنت گریبانمان را بگیرد.

باید چه کرد؟

آخ... دلم می خواهد کاری کنم

از نشستن و غصه خوردن کاری بر نمی آید.

چه کنم؟ چه کنیم؟

از انفعال درآییم

از خودمان شروع کنیم

هرکه خود را کمی بیشتر بشناسد و سعی کند پندار و گفتار و کردارش را مطابق عقل و قانون انجام دهد، ممکن است کمی دیر، اما بالاخره می  توانیم جامعه را پاک کنیم.

پاک از بی قانونی و باری بهرجهت اداره امور.

شاید... شاید... شاید روزی بیاید که با گروهی فیلمی بسازند و برای اکرانش طبق یک قانون نوشته شده و مشخص بدانند که چه موقع فیلمشان به اکران عمومی درآمده و بتوانند برای کارهای آینده خود برنامه ریزی کنند ... برنامه ریزی ساعتی آنگونه که الان ما می کنیم نه، برنامه ریزی ماهانه، سالانه و برای یک عمر.

دقت کرده اید که حتی نمی توانیم برنامه ریزی های درستی داشته باشیم؟ چرا؟

 من و تو در گذر تندباد حادثه ها هزار مرتبه  اوج و حضیض ها دیدیم

مپوش چشم امید از وطن

که ما زین بیش به عمر خویش چه ضد و نقیض ها دیدیم

 نگفتمت تنها مرو

شب در کمین نشسته

سیمای آن آزاده را غم بر جبین نشسته

نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید

که رنگ غم بر قامت این سرزمین نشسته

 کن رها بازوی دربند مرا

پای دربند دماوند مرا

خیز و چیره شو بر خطر

فکر چاره کن همسفر

 همت کن و از عزم خود یاری طلب که پشت شب می شکند

که جلوه خورشید ما پلاس شب ز خانه بیرون فکند

 کن رها بازوی دربند مرا

پای دربند دماوند مرا

خیز و چیره شو بر خطر

فکر چاره کن همسفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:9  توسط یک زن خوشبخت  | 

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي

خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي

دل كه آيينه صافيست غباري دارد

وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي

كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست

گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:7  توسط یک زن خوشبخت  | 

دلم برای درس تنگ شده

برای دانشگاه

برای پاییز

برای مهر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:31  توسط یک زن خوشبخت  | 

دو شب پیش ساعت یک ربع به نه بالاخره با یکی از دوستانم به سینما سیمرغ مشهد رفتیم و به تماشای فیلم درباره الی نشستیم. راستش فرصت نداشتم وگرنه خیلی زودتر این کار را انجام می دادم. فکر می کردم اگر این فیلم برود و من نبینمش حسرت در سینما دیدنش به دلم می ماند.

ولی انگار بدترین و بی کیفیت ترین نسخه فیلم ها به مشهد می رسد و انگار درباره الی را در بدترین سالن این سینما یعنی سالن ۳ نمایش می دادند چون صدای فیلم به حدی بد بود که نیمی از فیلم بجای لذت بخش بودن اعصاب خرد کن از آب درآمد.

البته بماند که پس از گذشت نیمی از فیلم ناگهان چراغ ها روشن شد و ده دقیقه نمایش آن متوقف شد. دلیل آن را نمی دانم ولی در سالن های دیگر چنین اتفاقی به ندرت اتفاق می افتد. من هم که عصبانی شده بودم داد زدم انگار وقت نمازه و همه رفتن نماز بخونن... مثل همه جای دیگه مملکت...

اما نکته جالب توجه اینکه هیچکدام از مردمی که در سالن بودند اعتراضی نکردند که چرا ۱۰ دقیقه فیلم متوقف شده و اصلا انگار نه انگار که چند نفر داخل سالن هستند و منتظر ادامه فیلم.

بله درباره الی را دیدم اما با چه کیفیتی و در چه سالنی و با چه وضعی.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:58  توسط یک زن خوشبخت  | 

بره آهو دلش تنگه، برای آب زلال و برگ سبز درخت اقاقیای خونه شون دلش تنگه. از قفس خسته اس. از چشمان بی مهر خسته اس. بره آهو دیگه بره نیست.

خودش بره ای چشم آهویی داره. ولی چه سود؟ در جهنم باغ وحش، نه در بهشت جنگل. اسیر دست آدمها

بره بچه آهو هرگز جنگلو ندیده. هیچوقت از جوی باریک وسط جنگل آب نخورده. دنبال بچه آهوهای دیگه ندویده و از علفها و برگهای سبز بوته های وحشی نچشیده!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:9  توسط یک زن خوشبخت  | 

اینروزها و روزهای گذشته و احتمالا روزهای آینده آمار بسیاری در مورد انواع شیوه های مردن و کشته شدن در ایران منشتر می شود. مثلا آمار تصادفات جاده ای- آمار حوادث هواپیمایی- آمار غرق شدن در دریای مازندران- آمار مرگ و میر بر اثر مصرف سیگار- آمار...

اولین چیزی که با شنیدن این آمار به ذهنم خطور کرد می دانید چه بود؟

اینکه انگار ... انگار که نه مطمئنا مردم ایران دیگر علاقه و تمایلی به زندگی ندارند. اصلا برایشان مهم نیست که کمی به مسائل ایمنی توجه کنند- انگار امید به زندگی از میانمان رفته و روزهایمان را می گذرانیم تا روزی به آخر برسیم و تمام.

گاهی فکر می کنم مردم خاورمیانه و بخصوص ایران چرا اینقدر از ازل دچار سردرگمی بوده اند؟ شاید از ازل نبوده ولی از زمانی که تاریخ نشان می دهد هیچگاه یک دوره ثبات طولانی مدت در این مملکت برقرار نبوده و حالا هم که...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:36  توسط یک زن خوشبخت  | 

هنوز فرصت خریدن مجله فیلم ماه امرداد را پیدا نکرده ام. شماره ۳۹۷

راستی قرار است سردبیر مجله شماره ۴۰۰ ابراهیم حاتمی کیا باشد. کار جالبی است.

منتظرم تا آن شماره.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:17  توسط یک زن خوشبخت  | 

 
پس كي دوران پرمحنت ديكتاتوري در كشور ما به سر مي آيد؟ نه، اين سوال خوبي براي آغاز سخن نيست پس مي پرسم:
نمي دانم در كرات ديگر حيات هست يا نه؟
آيا زميني ديگر در ميان كهكشانهاي ديگر يافت مي شود يا نه؟
آيا بر نقطه اي از آن زمين، كشوري چون ايران هست كه بسياري از مردمانش سالها در حسرت آزادي به سر برند؟
اگر هست، پس ما تنها نيستيم و اگر نيست...
بودن يا نبودن آن مهم نيست بلكه مهم آن است كه چرا به اين درد و محنت گرفتار آمده ايم؟
چرا از پي آنچه مي خواهيم بايد بدويم و آخر ببينيم كه درجا مي زنيم؟
چرا؟
دليلش هرچه باشد انگار چنان بزرگ و پيچيده است كه ساليان سال و بلكه قرنهاست كه ميهن ما بدان گرفتار آمده و ياراي مقاومت و رهايي از آن را ندارد.
منشأ آن هرچه باشد انگار چنان بي پايان و انتها ناپذير است كه ساليان سال  و بلكه قرنهاست كه ميهن ما را رها نمي كند.

ديروز خبري شنيدم از دوستي كه مي گفت دختري را و پسري را و دختران و پسراني را به جرم مبارزه با دروغ و ريا كتك مي زنند.
شنيدم كه وسايل ارتباطي چون اينترنت و پيام كوتاه قطع شده تا مردمان آزاديخواه نتوانند به يكديگر دسترسي داشته باشند. شنيدم كه در بسياري شهرها راههاي اصلي رفت و آمد را بسته اند و نوعي حكومت نظامي برقرار كرده اند تا از تحركات معترضانه مردم جلوگيري كنند.
و بالاخره شنيدم كه آزادي درايران به نقطه مطلق نزديك است. آري، آزادي در كشور ما به نقطه مطلق نزديك است، آزادي ديكتاتورمنشان و زورگوياني كه گويا مسند قدرت چنانشان خوش آمده كه نمي توانند آن را لختي ترك كنند. آري آزادي در كشور ما به نقطه مطلق نزديك است، آزادي موجوداتي كه حيفم مي آيد بر آنها نام انسان بگذارم زيرا با هموطن خود چنان كنند كه حيوانات درنده با ديگر جانوران در طبيعت. اينجا نيز انگار از تمدن و مدنيت و حقوق اساسي بشري خبري نيست كه اينگونه دختران و پسران آزادي خواه را به باد كتك مي گيرند و بي توضيحي مي برند به آنجا كه عرب ني انداخت، همانگونه كه دوستي مي گفت.
مي دانم كه آزادي خوابي است بسيار شيرين كه در صورت حصول، حتي به طور نسبي، شايد ما را تا سالها چنان از خود بيخود كند كه وضعيتمان اگر نگويم بدتر، بهتر نشود. اما، اما دختران و پسران سرزمين زيباي ما، شما را به تمام كرات آسمان سوگند مي دهم اميدتان را از دست ندهيد، گرماي دستانتان را حفظ كنيد، ميهن به اين دستها، به اين اميدها، و به شما نيازمند است تا دست خودكامگاني را كه اصطلاحاتي چون «دولت دين محور» را به جاي آنچه واقعا به آن اعتقاد دارند، يعني «دين دولت محور» بكار مي برند از مسند قدرت كوتاه شود. بياييد مشق آزادي را با دستان لرزانمان بنويسيم.
آزادي، اي والاترين كلام، گر نباشي در ميان بايد كه از دنيا گريخت. نه، گريختن از دنيا كار ما آزادگان نيست.
آزادي، اي والاترين نياز بشري، گر نباشي در ميان، بايد كه با اميد و تلاش از ميانه خودكامگي و خفقان به دَرَت آوريم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:41  توسط یک زن خوشبخت  | 

به بهانه تبلیغات انتخابات چندی است در شهرمان صدای خنده و دست زدن می آید.

صدایی که کم کم شنیدن ان در شهرها و در خیابانها از یادمان می رفت.

همین امشب گروهی دختر و پسر را دیدم که سر چهارراهی به تماشای سخنرانی موسوی ایستاده بودند و با شنیدن برخی سخنان او صدای دست و هورا بلند می شد.

شادی... شادی.... شادی جمعی .... چه واژه مهجوری است در کشور ما

کاش همیشه زمان انتخابات بود.

با اینکه می دانیم موقتی و گول زنک است اما بازهم دلخوشیم.

کاش بپاید....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:38  توسط یک زن خوشبخت  | 

سعی کردم به مرغ مینایی که توی خونه داریم یاد بدم بگه: "منو بیار بیرون" "خودمو بیار بیرون" "مینارو بیار بیرون". اما امروز شنیدم که مینا می گه: "من خودم مینا".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 1:51  توسط یک زن خوشبخت  | 

آخر اسفند که می شه دائم چشمم به شاخه های درختاس که کی جوونه می زنن. سالهای پیش دیدم که به محض نو شدن سال درختا جوونه می زنن انگار منتظرن بشه اول فروردین.

پس همه با هم منتظریم. منتظر سال نو.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط یک زن خوشبخت  | 

ترم سوم هم تمام شد.

فقط ۴ ترم دیگر مانده تا تمام شود.

البته تمام که نمی شود بلکه تنها آغاز راه جدیدی است در زندگی.

می خواهم تا آخر عمرم دانشجو بمانم.

تحصیل و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:40  توسط یک زن خوشبخت  | 

دیگه غیرممکنه که برگرده. دیگه مطمئنم برنمی گرده.

دیگه همه چیز تموم شد. خواهش می کنم یکی بگه من چطور فراموشش کنم.

داره می شه یک سال. یک سال از جدایی می گذره و من هنوز همه جا و همه وقت به یادشم.

چطور فراموشش کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:5  توسط یک زن خوشبخت  | 

خودت گفتی که یکی از نعمت های خدا به انسان فراموشی است.

پس چرا این نعمت از من دریغ شده و من نمی توانم تو را فراموش کنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:32  توسط یک زن خوشبخت  | 

موسيقي

بازهم موسيقي به دادم رسيد. بعد از تمام آن اشكها، تمام آن دلتنگيها، كينه ها، عقده ها، بغضها، بداخلاقيها، ناراحتيها، كه تمام شدني هم نيستند، بازهم موسيقي به دادم رسيد. گوش دادن به نواي موسيقي و آوازها و ترانه هاي مورد علاقه ام كه كم هم نيستند، با صداي بلند، بلند كه نه- بسيار بلند- و از يك گوشي كوچك قديمي كه حتي ابرهايش در حال كنده شدن هستند، ولي براي من از هر اسپيكر گران قيمت و مدرني عزيزترند چرا كه همدم لحظات تنهايي و بغضهايم هستند، باز توانست مرا از بند افسردگي و انزوا نجات دهد.

واي كه چه مغز هنرمندي دارند اين موسيقي دانها، اين نوازنده ها عجب دستان جادوگري و اين آوازه خوانان چه حنجره توانايي به وديعه گرفته اند كه اين گونه گوش را و قلب را و روح و روان آدمي و شايد جانداران ديگر را تحت تاثير قرار مي دهند و وجودش را تسخير مي كنند.

سلولهاي مغزتان هماره خلاق و پربار، دستانتان توانا و حنجره تان سالم، تا ابد، كه براستي ماندگاريد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:39  توسط یک زن خوشبخت  | 

فراموشم كن، فراموشم نكن

فراموشي هم چيز خوبيست ،  مثل خيلي چيزهاي خوب ديگر

مثل آزادي، مثل رنگ سفيد، مثل صداي سنتور و پيانو، مثل آواز شجريان، مثل كتاب، مثل كاغذ سفيد، مثل قلم- وقتي در دستان هنرمندي قرار مي گيرد، مثل زبان فرانسه، مثل عطري كه بوي بهشت مي دهد و يك شب تاريك در آستانه در و پس از بوسيدن سرانگشتانت به تو هديه شده، مثل فيلم هاي دست اول ايراني و گاهي خارجي، مثل كامپيوتر، مثل آب، مثل دريا، مثل باران، مثل آينه، مثل نوازش، مثل بوسه، مثل مهر، مثل دوستي، مثل حلقه ظريف طلا، مثل برق، مثل درخت، مثل خاك، مثل بهار، مثل صدرا- وقتي دستانش را براي در آغوش گرفتن تو باز مي كند، و تو كه از بچه ها خوشت نمي آيد نمي داني چرا چنين مهري به او داري، مثل لبخندي كه با ديدن دختر كوچكي كه روي دوش پدرش سوار شده تا نمايش درويش را ببيند روي لبانت مي نشيند، مثل پدري كه لبخندش را از خانواده اش دريغ نمي كند، مثل سروش، مثل مهرش، مثل سقف، مثل ديوار...نه ديوار نه...

فراموشي چيز بديست مثل  احساس پرنده كوچك وقتي با نوك زردش از سر ناراحتي از در قفس حبس بودن - انگشت شصتت را گاز مي گيرد، مثل وقتي مجبوري كاري را كه با هزار زحمت انجام داده اي به هر دليلي دوباره از اول انجام بدهي، مثل وقتي خوابي و صدايي از خواب بيدارت مي كند و ديگر نمي تواني بخوابي، مثل وقتي شب مسواك نمي زني و صبح احساس مي كني تمام صورتت درد مي كند، مثل وقتي مي روي دكه روزنامه فروشي و مي شنوي كه مجله فيلم تمام شده، مثل وقتي آزادي رويش را به تو و شصت ميليون نفر ديگر نشان نمي دهد، مثل وقتي كسي را كه ازش متنفري هرروز بر صفحه تلويزيون مي بيني، مثل وقتي مي بيني فيلمي كه مي توانست خيلي ها را با خود همراه كند شانس اكران پيدا نكرده، مثل وقتي دلت براي تمام نامردمي هاي دنيا مي گيرد، مثل وقتي دختر كوچكي كه مدتهاست سكوت اختيار كرده و پدرش هرچه مي كند او حرف نمي زند- موقع برگشتن پدرش به ميدان نبرد- پشت سرش مي دود و فرياد مي زند كه پدر نرو- اگر نروي هرچه بخواهي برايت حرف مي زنم- فقط نرو، مثل وقتي حتي از دست خدا هم عصباني مي شوي كه چرا براي همه كاري نمي كند، مثل وقتي رياكاران را مي بيني كه ترقي
مي كنند، مثل وقتي در خيابان - موجودات عظيم الجثه با چهره هاي نه چندان دلچسب- دختران زيبا را به گريه مي اندازند، مثل وقتي عصر جمعه تنهايي، مثل وقتي پنجشنبه عصر از سر تنهايي مجبوري بروي سر كار، مثل وقتي كاري را از سر اجبار و بدون رضايت قلبي انجام مي دهي، مثل وقتي ساعت 5 صبح روزي سرد و زمستاني سوار اتوبوس مي شوي كه به شهري ديگر بروي و سركلاس درس حاضر شوي و تمام راه مي لرزي و هيچ چيز حتي بخاري كلاس گرمت نمي كند، مثل وقتي اره برقي را در دستان بيرحمان مي بيني كه بجاي بريدن ريشه ظلم و ستم – به جان تنه درختان بيگناه و بي پناه افتاده اند، وقتي روباههاي كوچك بخاطر دمشان شكار مي شوند، و جوجه شانه به سرها از آغوش مادرشان و آشيانه شان به كنج قفس آورده مي شوند، وقتي قدر كارت را- قدر مهرت را- قدر وجودت را هيچ كجا نمي دانند، مثل وقتي جيبت خاليست، مثل وقتي بغضي در گلو داري ولي نمي تواني فرياد كني و اشكهايت را بي پروا روان سازي، مثل وقتي پس از دو هفته انتظار به ديدنت نمي آيد، گويا فراموشت كرده، آخ، فراموشي چيز بديست. مثل...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:22  توسط یک زن خوشبخت  | 

هیچ نمانده از آنهمه عشق...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:0  توسط یک زن خوشبخت  | 

بالاخره آنچه به ذهنم هم نمی رسید اتفاق افتاد.

جدایی ...

از سروش جدا شدم.

گویی بخشی از وجودم که نه- تمام وجودم از من جدا شد.

نمی دانم برای او هم سخت بود یا نه.

ولی جدا شدیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:20  توسط یک زن خوشبخت  | 

یادم نیست آخرین بار کی بود که لحظه هایمان را به خوشی بدون دغدغه آینده سپری کردیم.

اما الان مدتها از آن آخرین بار می گذرد و ما چنان در زندگی .... زندگی که نه .... زنده بودن خود درگیر شده ایم که دیگر زندگی را از یاد برده ایم.

فکر می کنم تنها سرزمین ماست که این گونه ما را می سوزاند.

جوانی مان را می گیرد و وقتی به آرزوهایمان می رسیم که دیگر توانی برای لذت بردن از آنها نداریم.

موافقید؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:30  توسط یک زن خوشبخت  | 

بالاخره تمام شد

همه شک و تردید هایم تمام شد.

دوباره دوستش دارم

دوباره ....

خدایا شکر.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:21  توسط یک زن خوشبخت  | 

این ترم هم داره تموم می شه.

و من از اول مهر می شم دانشجوی سال دوم. این که زمان چقدر تند می گذره حرفیست تکراری ولی واقعا چقدر زود می گذره.

دیروز سر کلاس گفت و شنود در مورد مرگ صحبت کردیم و اینکه هر کسی ترجیح می ده در جوانی بمیره یادر پیری و من جواب دادم در جوانی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط یک زن خوشبخت  | 

عدالت کجاست؟

کجا نشانی از عدالت می توان یافت؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط یک زن خوشبخت  | 

بدون او چگونه به زندگیم ادامه دهم

دختر با چشمان اشکبار  و در تنهایی این جمله را تکرار می کرد.

گاهی فکر می کرد او را ببخشد و از گناهش چشم بپوشد و بازهم ادامه دهد. ولی فکر وجود یک نفر دیگر در زندگی مرد دختر را بسیار آزار می داد.

آخر چطور می تواند آنچنان که با من بوده با دیگری باشد؟

اما مرد سوگند یاد کرده بود که هیچکس بجز دختر در زندگی او نیست و نبوده.

ولی دختر دیگر باورش نداشت. از او خواسته بود که بیگناهیش را ثابت کند ولی دختر باورش نشده بود.

پیشترها به مرد ایمان داشت و چشم بسته همه حرفهایش را باور می کرد. به نظر دختر بهتر از همسرش دیگر در دنیا نبود. ولی ... ولی این شک لعنتی...

توانش را برده بود.

آخر چطور بدون او به زندگیش ادامه دهد؟ آخر هنوز دوستش داشت. آخر تمام لحظه های زندگیش با یاد او می گذشت. آخر من که جز او کسی را ندارم.

شک لعنتی دست از سر دختر بر نمی داشت. من که به تو گفته بودم هر زمان که احساس کردی دیگر دوستم نداری به خودم بگو. مطمئن باش بدون کلمه ای حرف از زندگیت بیرون می روم ولی حتی تحمل وجود سایه دختر دیگری را در زندگی تو ندارم. قلبم آتش گرفته و احساس پوچی می کنم. چند سال زندگی... و بعد ... ناگهان سایه یک شک ... تو را خرد و خراب می کند.

خدایا فقط می خواهم حقیقت برایم روشن شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط یک زن خوشبخت  | 

این مطالب را بین دو کلاسم که  کار خاصی برای انجام دادن ندارم می نویسم.

دیشب تلفنی با سروش صحبت کردم. یادتان هست که گفته بودم او در شهر دیگری کار می کند. گفت که امشب یعنی چهارشنبه می آید. ولی احساسی در من برانگیخته نشد. نه خوشحال شدم و نه ناراحت. هنوز احساس عاشقانه همیشگی من بر نگشته است. برایش نگرانم. نمی دانم کجا رفته و چرا رفته. کاش زودتر برگردد چون بدون آن احساس عاشقانه... شاید کمی سخت باشد که مثل همیشه رفتار کرد. او دیروز بعد از مدتها دوبار در یک روز به من تلفن کرد و من از اینکار تعجب کردم و به او گفتم که چه اتفاقی افتاده که شما دوبار به من زنگ زده اید

و او گفت خب دلم تنگ شده بود زنگ زدم.

شاید عکس العمل من غیرمنطقی بود. بود؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط یک زن خوشبخت  | 

مدتی است که احساس می کنم چیزی در من و سروش تغییر کرده

نمی دانم چرا در مورد احساسم نسبت به او دچار تردید شده ام.

سروش می گوید که من بهانه گیر شده ام و دیگر مانند گذشته صبور نیستم اما من فکر می کنم او تغییر کرده است. شاید اشتباه می کنم.

تنها چیزی را که مطمئن هستم این است که چیزی در من و او تغییر کرده و باعث شده که ما وابستگی و دلبستگی پیشین را به یکدیگر نداشته باشیم. نه اشتباهی از من سر زده و نه از  او. فقط ... کاش می دانستم چه شده است. چه شده که من دیگر هنگام دیدارش دلم نمی لرزد و هنگام دوری اش دلتنگ نمی شوم. هنوز از این احساسم چیزی به او نگفته ام او نمی داند که من دیگر دلم نمی لرزد و دلم هوایش را نمی کند. امیدوارم دفعه بعد که مطلب می نویسم همه چیز دستگیرم شده باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط یک زن خوشبخت  | 

تقویم زرتشتیان را تابحال خریده اید؟

این تقویم توسط انتشارات راستی بیش از ۵۰ سال است که چاپ می شود. شاید نام تقویم باستانی ایرانی برای آن مناسب تر باشد . اگر تابحال آن را نخریده اید و نخوانده اید و از دیوار اتاقتان آویزان نکرده اید توصیه می کنم حتما حتما این کار را انجام بدهید چون واقعا تقویم جالبی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:40  توسط یک زن خوشبخت  | 

بالاخره همه نمره های این ترم مشخص شد.

با احتساب نمره ۱۰ که برای فارسی گرفتم معدلم شده هفده و یازده صدم.

ترم دیگه باید بیشتر درس بخونم. البته دو تا درس عمومی هم دارم "تاریخ اسلام" و "تفسیر نهج البلاغه" هر دوشونو دوست دارم. بخصوص تفسیر نهج البلاغه. کاش استاد خوبی داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:15  توسط یک زن خوشبخت  | 

کی رفته ای ز دل

کی رفته ای ز دل

که تمنا کنم تو را

 

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

  

زیبای من تمام وجودم فدای تو

ناقابل است هرچه بریزم به پای تو

رفتی و پا به روی دل من گذاشتی

اما خوشم که مانده بر آن جای پای تو

 

یک شب به ساز کهنه من پنجه ای بزن

یک شب به ساز کهنه من پنجه ای بزن

تا زهره در فلک بنوازد برای تو

تا زهره در فلک بنوازد برای تو

کی رفته ای زدل

کی رفته ای ز دل

که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:12  توسط یک زن خوشبخت  | 

اصلا باورم نمی شه که نمره درس عمومی زبان فارسی رو ۱۰ گرفته باشم.

البته من سر کلاس ها شرکت نکرده بودم و فکر کنم به خاطر عدم حضورم سر کلاس و اینکه از حرفهای استاد چیزی نمی دانستم چنین نمره ای گرفتم. آخه استاد به بچه ها گفته بود از هرچیزی که سر کلاس می گه امتحان می گیره. و سر امتحان هم در مورد یکی از سوالها مشکل داشتم که ازش پرسیدم اونم گفت همون چیزی که من سر کلاس گفتم بنویسین . ولی من که نبودم.

آخه روزهای دوشنبه باید می رفتم سر کار و نمی خواستم بخاطر یک کلاس یک روز کاری رو از دست بدم. خودم فکر می کردم حداقل نمره ۱۳ یا ۱۴ بگیرم. ولی وقتی دیدم ۱۰ شدم کلی جا خوردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 20:10  توسط یک زن خوشبخت  | 

جلسه آخر با یکی از استادانم دعوا کرده بودم. دعوا که نه ولی سر دیر آمدنش به کلاس و اینکه زیر قولش زده بود باهاش بحث کردم.

فکر می کردم از اون درس نمره خوبی نیارم ولی الان که توی سایت نمره ها رو چک کردم با کمال تعجب دیدم که نمره ام خیلی خوب شده. آخه درس از اون درسایی بود که امتحان کتبی نداشت و نمره با توجه به کار کلاسی و نظر استاد داده می شد. بنابراین رفتار دانشجو می توانست در آن تاثیر داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:22  توسط یک زن خوشبخت  |