تبليغاتX
یک زن خوشبخت

یک زن خوشبخت

اوقات زندگی من

الله اکبر

سه شنبه دوم تیر 1388 |

 
پس كي دوران پرمحنت ديكتاتوري در كشور ما به سر مي آيد؟ نه، اين سوال خوبي براي آغاز سخن نيست پس مي پرسم:
نمي دانم در كرات ديگر حيات هست يا نه؟
آيا زميني ديگر در ميان كهكشانهاي ديگر يافت مي شود يا نه؟
آيا بر نقطه اي از آن زمين، كشوري چون ايران هست كه بسياري از مردمانش سالها در حسرت آزادي به سر برند؟
اگر هست، پس ما تنها نيستيم و اگر نيست...
بودن يا نبودن آن مهم نيست بلكه مهم آن است كه چرا به اين درد و محنت گرفتار آمده ايم؟
چرا از پي آنچه مي خواهيم بايد بدويم و آخر ببينيم كه درجا مي زنيم؟
چرا؟
دليلش هرچه باشد انگار چنان بزرگ و پيچيده است كه ساليان سال و بلكه قرنهاست كه ميهن ما بدان گرفتار آمده و ياراي مقاومت و رهايي از آن را ندارد.
منشأ آن هرچه باشد انگار چنان بي پايان و انتها ناپذير است كه ساليان سال  و بلكه قرنهاست كه ميهن ما را رها نمي كند.

ديروز خبري شنيدم از دوستي كه مي گفت دختري را و پسري را و دختران و پسراني را به جرم مبارزه با دروغ و ريا كتك مي زنند.
شنيدم كه وسايل ارتباطي چون اينترنت و پيام كوتاه قطع شده تا مردمان آزاديخواه نتوانند به يكديگر دسترسي داشته باشند. شنيدم كه در بسياري شهرها راههاي اصلي رفت و آمد را بسته اند و نوعي حكومت نظامي برقرار كرده اند تا از تحركات معترضانه مردم جلوگيري كنند.
و بالاخره شنيدم كه آزادي درايران به نقطه مطلق نزديك است. آري، آزادي در كشور ما به نقطه مطلق نزديك است، آزادي ديكتاتورمنشان و زورگوياني كه گويا مسند قدرت چنانشان خوش آمده كه نمي توانند آن را لختي ترك كنند. آري آزادي در كشور ما به نقطه مطلق نزديك است، آزادي موجوداتي كه حيفم مي آيد بر آنها نام انسان بگذارم زيرا با هموطن خود چنان كنند كه حيوانات درنده با ديگر جانوران در طبيعت. اينجا نيز انگار از تمدن و مدنيت و حقوق اساسي بشري خبري نيست كه اينگونه دختران و پسران آزادي خواه را به باد كتك مي گيرند و بي توضيحي مي برند به آنجا كه عرب ني انداخت، همانگونه كه دوستي مي گفت.
مي دانم كه آزادي خوابي است بسيار شيرين كه در صورت حصول، حتي به طور نسبي، شايد ما را تا سالها چنان از خود بيخود كند كه وضعيتمان اگر نگويم بدتر، بهتر نشود. اما، اما دختران و پسران سرزمين زيباي ما، شما را به تمام كرات آسمان سوگند مي دهم اميدتان را از دست ندهيد، گرماي دستانتان را حفظ كنيد، ميهن به اين دستها، به اين اميدها، و به شما نيازمند است تا دست خودكامگاني را كه اصطلاحاتي چون «دولت دين محور» را به جاي آنچه واقعا به آن اعتقاد دارند، يعني «دين دولت محور» بكار مي برند از مسند قدرت كوتاه شود. بياييد مشق آزادي را با دستان لرزانمان بنويسيم.
آزادي، اي والاترين كلام، گر نباشي در ميان بايد كه از دنيا گريخت. نه، گريختن از دنيا كار ما آزادگان نيست.
آزادي، اي والاترين نياز بشري، گر نباشي در ميان، بايد كه با اميد و تلاش از ميانه خودكامگي و خفقان به دَرَت آوريم.

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |

شادی

به بهانه تبلیغات انتخابات چندی است در شهرمان صدای خنده و دست زدن می آید.

صدایی که کم کم شنیدن ان در شهرها و در خیابانها از یادمان می رفت.

همین امشب گروهی دختر و پسر را دیدم که سر چهارراهی به تماشای سخنرانی موسوی ایستاده بودند و با شنیدن برخی سخنان او صدای دست و هورا بلند می شد.

شادی... شادی.... شادی جمعی .... چه واژه مهجوری است در کشور ما

کاش همیشه زمان انتخابات بود.

با اینکه می دانیم موقتی و گول زنک است اما بازهم دلخوشیم.

کاش بپاید....

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |

من خودم و مینا

سعی کردم به مرغ مینایی که توی خونه داریم یاد بدم بگه: "منو بیار بیرون" "خودمو بیار بیرون" "مینارو بیار بیرون". اما امروز شنیدم که مینا می گه: "من خودم مینا".

 

پنجشنبه ششم فروردین 1388 |

آخر اسفند که می شه دائم چشمم به شاخه های درختاس که کی جوونه می زنن. سالهای پیش دیدم که به محض نو شدن سال درختا جوونه می زنن انگار منتظرن بشه اول فروردین.

پس همه با هم منتظریم. منتظر سال نو.

 

جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

ترم جدید

ترم سوم هم تمام شد.

فقط ۴ ترم دیگر مانده تا تمام شود.

البته تمام که نمی شود بلکه تنها آغاز راه جدیدی است در زندگی.

می خواهم تا آخر عمرم دانشجو بمانم.

تحصیل و دیگر هیچ.

دوشنبه هفتم بهمن 1387 |

غیرممکن

دیگه غیرممکنه که برگرده. دیگه مطمئنم برنمی گرده.

دیگه همه چیز تموم شد. خواهش می کنم یکی بگه من چطور فراموشش کنم.

داره می شه یک سال. یک سال از جدایی می گذره و من هنوز همه جا و همه وقت به یادشم.

چطور فراموشش کنم؟

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 |

نعمت فراموشی

خودت گفتی که یکی از نعمت های خدا به انسان فراموشی است.

پس چرا این نعمت از من دریغ شده و من نمی توانم تو را فراموش کنم؟

 

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |

موسیقی

موسيقي

بازهم موسيقي به دادم رسيد. بعد از تمام آن اشكها، تمام آن دلتنگيها، كينه ها، عقده ها، بغضها، بداخلاقيها، ناراحتيها، كه تمام شدني هم نيستند، بازهم موسيقي به دادم رسيد. گوش دادن به نواي موسيقي و آوازها و ترانه هاي مورد علاقه ام كه كم هم نيستند، با صداي بلند، بلند كه نه- بسيار بلند- و از يك گوشي كوچك قديمي كه حتي ابرهايش در حال كنده شدن هستند، ولي براي من از هر اسپيكر گران قيمت و مدرني عزيزترند چرا كه همدم لحظات تنهايي و بغضهايم هستند، باز توانست مرا از بند افسردگي و انزوا نجات دهد.

واي كه چه مغز هنرمندي دارند اين موسيقي دانها، اين نوازنده ها عجب دستان جادوگري و اين آوازه خوانان چه حنجره توانايي به وديعه گرفته اند كه اين گونه گوش را و قلب را و روح و روان آدمي و شايد جانداران ديگر را تحت تاثير قرار مي دهند و وجودش را تسخير مي كنند.

سلولهاي مغزتان هماره خلاق و پربار، دستانتان توانا و حنجره تان سالم، تا ابد، كه براستي ماندگاريد. 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

فراموشی

فراموشم كن، فراموشم نكن

فراموشي هم چيز خوبيست ،  مثل خيلي چيزهاي خوب ديگر

مثل آزادي، مثل رنگ سفيد، مثل صداي سنتور و پيانو، مثل آواز شجريان، مثل كتاب، مثل كاغذ سفيد، مثل قلم- وقتي در دستان هنرمندي قرار مي گيرد، مثل زبان فرانسه، مثل عطري كه بوي بهشت مي دهد و يك شب تاريك در آستانه در و پس از بوسيدن سرانگشتانت به تو هديه شده، مثل فيلم هاي دست اول ايراني و گاهي خارجي، مثل كامپيوتر، مثل آب، مثل دريا، مثل باران، مثل آينه، مثل نوازش، مثل بوسه، مثل مهر، مثل دوستي، مثل حلقه ظريف طلا، مثل برق، مثل درخت، مثل خاك، مثل بهار، مثل صدرا- وقتي دستانش را براي در آغوش گرفتن تو باز مي كند، و تو كه از بچه ها خوشت نمي آيد نمي داني چرا چنين مهري به او داري، مثل لبخندي كه با ديدن دختر كوچكي كه روي دوش پدرش سوار شده تا نمايش درويش را ببيند روي لبانت مي نشيند، مثل پدري كه لبخندش را از خانواده اش دريغ نمي كند، مثل سروش، مثل مهرش، مثل سقف، مثل ديوار...نه ديوار نه...

فراموشي چيز بديست مثل  احساس پرنده كوچك وقتي با نوك زردش از سر ناراحتي از در قفس حبس بودن - انگشت شصتت را گاز مي گيرد، مثل وقتي مجبوري كاري را كه با هزار زحمت انجام داده اي به هر دليلي دوباره از اول انجام بدهي، مثل وقتي خوابي و صدايي از خواب بيدارت مي كند و ديگر نمي تواني بخوابي، مثل وقتي شب مسواك نمي زني و صبح احساس مي كني تمام صورتت درد مي كند، مثل وقتي مي روي دكه روزنامه فروشي و مي شنوي كه مجله فيلم تمام شده، مثل وقتي آزادي رويش را به تو و شصت ميليون نفر ديگر نشان نمي دهد، مثل وقتي كسي را كه ازش متنفري هرروز بر صفحه تلويزيون مي بيني، مثل وقتي مي بيني فيلمي كه مي توانست خيلي ها را با خود همراه كند شانس اكران پيدا نكرده، مثل وقتي دلت براي تمام نامردمي هاي دنيا مي گيرد، مثل وقتي دختر كوچكي كه مدتهاست سكوت اختيار كرده و پدرش هرچه مي كند او حرف نمي زند- موقع برگشتن پدرش به ميدان نبرد- پشت سرش مي دود و فرياد مي زند كه پدر نرو- اگر نروي هرچه بخواهي برايت حرف مي زنم- فقط نرو، مثل وقتي حتي از دست خدا هم عصباني مي شوي كه چرا براي همه كاري نمي كند، مثل وقتي رياكاران را مي بيني كه ترقي
مي كنند، مثل وقتي در خيابان - موجودات عظيم الجثه با چهره هاي نه چندان دلچسب- دختران زيبا را به گريه مي اندازند، مثل وقتي عصر جمعه تنهايي، مثل وقتي پنجشنبه عصر از سر تنهايي مجبوري بروي سر كار، مثل وقتي كاري را از سر اجبار و بدون رضايت قلبي انجام مي دهي، مثل وقتي ساعت 5 صبح روزي سرد و زمستاني سوار اتوبوس مي شوي كه به شهري ديگر بروي و سركلاس درس حاضر شوي و تمام راه مي لرزي و هيچ چيز حتي بخاري كلاس گرمت نمي كند، مثل وقتي اره برقي را در دستان بيرحمان مي بيني كه بجاي بريدن ريشه ظلم و ستم – به جان تنه درختان بيگناه و بي پناه افتاده اند، وقتي روباههاي كوچك بخاطر دمشان شكار مي شوند، و جوجه شانه به سرها از آغوش مادرشان و آشيانه شان به كنج قفس آورده مي شوند، وقتي قدر كارت را- قدر مهرت را- قدر وجودت را هيچ كجا نمي دانند، مثل وقتي جيبت خاليست، مثل وقتي بغضي در گلو داري ولي نمي تواني فرياد كني و اشكهايت را بي پروا روان سازي، مثل وقتي پس از دو هفته انتظار به ديدنت نمي آيد، گويا فراموشت كرده، آخ، فراموشي چيز بديست. مثل...
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

هیچ نمانده از آنهمه عشق...

سه شنبه نهم مهر 1387 |

پایان

بالاخره آنچه به ذهنم هم نمی رسید اتفاق افتاد.

جدایی ...

از سروش جدا شدم.

گویی بخشی از وجودم که نه- تمام وجودم از من جدا شد.

نمی دانم برای او هم سخت بود یا نه.

ولی جدا شدیم .

دوشنبه هشتم مهر 1387 |

یادم نیست

یادم نیست آخرین بار کی بود که لحظه هایمان را به خوشی بدون دغدغه آینده سپری کردیم.

اما الان مدتها از آن آخرین بار می گذرد و ما چنان در زندگی .... زندگی که نه .... زنده بودن خود درگیر شده ایم که دیگر زندگی را از یاد برده ایم.

فکر می کنم تنها سرزمین ماست که این گونه ما را می سوزاند.

جوانی مان را می گیرد و وقتی به آرزوهایمان می رسیم که دیگر توانی برای لذت بردن از آنها نداریم.

موافقید؟

 

 

شنبه دوم شهریور 1387 |

پایان

بالاخره تمام شد

همه شک و تردید هایم تمام شد.

دوباره دوستش دارم

دوباره ....

خدایا شکر.

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |

ترم دوم

این ترم هم داره تموم می شه.

و من از اول مهر می شم دانشجوی سال دوم. این که زمان چقدر تند می گذره حرفیست تکراری ولی واقعا چقدر زود می گذره.

دیروز سر کلاس گفت و شنود در مورد مرگ صحبت کردیم و اینکه هر کسی ترجیح می ده در جوانی بمیره یادر پیری و من جواب دادم در جوانی...

 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |

عدالت

عدالت کجاست؟

کجا نشانی از عدالت می توان یافت؟

 

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 |

شک

بدون او چگونه به زندگیم ادامه دهم

دختر با چشمان اشکبار  و در تنهایی این جمله را تکرار می کرد.

گاهی فکر می کرد او را ببخشد و از گناهش چشم بپوشد و بازهم ادامه دهد. ولی فکر وجود یک نفر دیگر در زندگی مرد دختر را بسیار آزار می داد.

آخر چطور می تواند آنچنان که با من بوده با دیگری باشد؟

اما مرد سوگند یاد کرده بود که هیچکس بجز دختر در زندگی او نیست و نبوده.

ولی دختر دیگر باورش نداشت. از او خواسته بود که بیگناهیش را ثابت کند ولی دختر باورش نشده بود.

پیشترها به مرد ایمان داشت و چشم بسته همه حرفهایش را باور می کرد. به نظر دختر بهتر از همسرش دیگر در دنیا نبود. ولی ... ولی این شک لعنتی...

توانش را برده بود.

آخر چطور بدون او به زندگیش ادامه دهد؟ آخر هنوز دوستش داشت. آخر تمام لحظه های زندگیش با یاد او می گذشت. آخر من که جز او کسی را ندارم.

شک لعنتی دست از سر دختر بر نمی داشت. من که به تو گفته بودم هر زمان که احساس کردی دیگر دوستم نداری به خودم بگو. مطمئن باش بدون کلمه ای حرف از زندگیت بیرون می روم ولی حتی تحمل وجود سایه دختر دیگری را در زندگی تو ندارم. قلبم آتش گرفته و احساس پوچی می کنم. چند سال زندگی... و بعد ... ناگهان سایه یک شک ... تو را خرد و خراب می کند.

خدایا فقط می خواهم حقیقت برایم روشن شود.

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 |

بازگشت

این مطالب را بین دو کلاسم که  کار خاصی برای انجام دادن ندارم می نویسم.

دیشب تلفنی با سروش صحبت کردم. یادتان هست که گفته بودم او در شهر دیگری کار می کند. گفت که امشب یعنی چهارشنبه می آید. ولی احساسی در من برانگیخته نشد. نه خوشحال شدم و نه ناراحت. هنوز احساس عاشقانه همیشگی من بر نگشته است. برایش نگرانم. نمی دانم کجا رفته و چرا رفته. کاش زودتر برگردد چون بدون آن احساس عاشقانه... شاید کمی سخت باشد که مثل همیشه رفتار کرد. او دیروز بعد از مدتها دوبار در یک روز به من تلفن کرد و من از اینکار تعجب کردم و به او گفتم که چه اتفاقی افتاده که شما دوبار به من زنگ زده اید

و او گفت خب دلم تنگ شده بود زنگ زدم.

شاید عکس العمل من غیرمنطقی بود. بود؟

 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 |

شاید...

مدتی است که احساس می کنم چیزی در من و سروش تغییر کرده

نمی دانم چرا در مورد احساسم نسبت به او دچار تردید شده ام.

سروش می گوید که من بهانه گیر شده ام و دیگر مانند گذشته صبور نیستم اما من فکر می کنم او تغییر کرده است. شاید اشتباه می کنم.

تنها چیزی را که مطمئن هستم این است که چیزی در من و او تغییر کرده و باعث شده که ما وابستگی و دلبستگی پیشین را به یکدیگر نداشته باشیم. نه اشتباهی از من سر زده و نه از  او. فقط ... کاش می دانستم چه شده است. چه شده که من دیگر هنگام دیدارش دلم نمی لرزد و هنگام دوری اش دلتنگ نمی شوم. هنوز از این احساسم چیزی به او نگفته ام او نمی داند که من دیگر دلم نمی لرزد و دلم هوایش را نمی کند. امیدوارم دفعه بعد که مطلب می نویسم همه چیز دستگیرم شده باشد.

 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 |

تقویم

تقویم زرتشتیان را تابحال خریده اید؟

این تقویم توسط انتشارات راستی بیش از ۵۰ سال است که چاپ می شود. شاید نام تقویم باستانی ایرانی برای آن مناسب تر باشد . اگر تابحال آن را نخریده اید و نخوانده اید و از دیوار اتاقتان آویزان نکرده اید توصیه می کنم حتما حتما این کار را انجام بدهید چون واقعا تقویم جالبی است.

 

دوشنبه ششم اسفند 1386 |

معدل

بالاخره همه نمره های این ترم مشخص شد.

با احتساب نمره ۱۰ که برای فارسی گرفتم معدلم شده هفده و یازده صدم.

ترم دیگه باید بیشتر درس بخونم. البته دو تا درس عمومی هم دارم "تاریخ اسلام" و "تفسیر نهج البلاغه" هر دوشونو دوست دارم. بخصوص تفسیر نهج البلاغه. کاش استاد خوبی داشته باشیم.

 

سه شنبه نهم بهمن 1386 |

تمنا

کی رفته ای ز دل

کی رفته ای ز دل

که تمنا کنم تو را

 

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

  

زیبای من تمام وجودم فدای تو

ناقابل است هرچه بریزم به پای تو

رفتی و پا به روی دل من گذاشتی

اما خوشم که مانده بر آن جای پای تو

 

یک شب به ساز کهنه من پنجه ای بزن

یک شب به ساز کهنه من پنجه ای بزن

تا زهره در فلک بنوازد برای تو

تا زهره در فلک بنوازد برای تو

کی رفته ای زدل

کی رفته ای ز دل

که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

یکشنبه هفتم بهمن 1386 |

نمره ده

اصلا باورم نمی شه که نمره درس عمومی زبان فارسی رو ۱۰ گرفته باشم.

البته من سر کلاس ها شرکت نکرده بودم و فکر کنم به خاطر عدم حضورم سر کلاس و اینکه از حرفهای استاد چیزی نمی دانستم چنین نمره ای گرفتم. آخه استاد به بچه ها گفته بود از هرچیزی که سر کلاس می گه امتحان می گیره. و سر امتحان هم در مورد یکی از سوالها مشکل داشتم که ازش پرسیدم اونم گفت همون چیزی که من سر کلاس گفتم بنویسین . ولی من که نبودم.

آخه روزهای دوشنبه باید می رفتم سر کار و نمی خواستم بخاطر یک کلاس یک روز کاری رو از دست بدم. خودم فکر می کردم حداقل نمره ۱۳ یا ۱۴ بگیرم. ولی وقتی دیدم ۱۰ شدم کلی جا خوردم.

 

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |

نمره بیست

جلسه آخر با یکی از استادانم دعوا کرده بودم. دعوا که نه ولی سر دیر آمدنش به کلاس و اینکه زیر قولش زده بود باهاش بحث کردم.

فکر می کردم از اون درس نمره خوبی نیارم ولی الان که توی سایت نمره ها رو چک کردم با کمال تعجب دیدم که نمره ام خیلی خوب شده. آخه درس از اون درسایی بود که امتحان کتبی نداشت و نمره با توجه به کار کلاسی و نظر استاد داده می شد. بنابراین رفتار دانشجو می توانست در آن تاثیر داشته باشد.

 

دوشنبه یکم بهمن 1386 |

پایان ترم

یک ترم تمام شد. می شه ادعا کرد که دیگه چیزی به آخرش نمونده. واقعا همینطوره . اینقدر روزها زود می گذرند که اصلا متوجه نمی شیم.

آینده چقدر به ما نزدیک است.

یکی از کارهایی که جدیدا انجام می دم اینه که صبح زود با دوستم می ریم پارک و می دویم. بعدشم به اردکهای دریاچه غذا می دیم. روزهای برفی غذا دادن به اونا به قدری لذت بخشه که با هیچ چیز دیگه ای قابل مقایسه نیست. گرچه چند روزیه که خانم غازه گم شده. نمی دونیم چرا فقط آقا غازه می یاد سراغمون. ولی چشماش نگرانه. باید فردا هرطور شده بفهمیم سر خانم غازه چه بلایی اومده.

توی پارک یه عالمه اردک هست و فقط دو تا غاز. برای همین همیشه حواسمون بهشونه.

تازه موقعی که به اردک ها غذا می دیم کلاغ ها و گنجشک ها هم دورمون جمع می شن. از کلاغ ها خوشم نمی یاد ولی دوستم می گه اونام گناه دارن و برای اونا هم خرده نان می ریزه. منم نه اینکه ازشون بدم می یاد ولی کلاغ ها هیچوقت به دلم ننشستن نمی تونم دوستشون داشته باشم مثل پرنده های دیگه.

پرنده های عجیبی هستن. رفتارهای خیلی متفاوتی ازشون توی این مدت دیدیم. بعدا درموردش صحبت می کنم. فعلا خوابم می یاد .

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

ارزشیابی

امروز توی سایت دانشگاه فردوسی رفتم تا فرم ارزشیابی اساتید را پر کنم

فقط دو تا از استادان را در این فرم گذاشته بودند نمی دانم چرا فقط این دو نفر را برای ارزشیابی معرفی کرده بودند. بقیه چی پس؟

بهرحال من که از یکی از آنها خیلی راضی هستم و از دیگری به هیچ وجه.

شما چطور؟

از استادان تان راضی هستید؟

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 |

غافلگیر

دیروز که دانشگاه بودم حسابی غافلگیر شدم می دونید چرا؟

آخه فکر می کردم امتحانات آخر ترم قراره بهمن باشه ولی دیروز فهمیدم که قراره همین دی ماه برگزار بشه. همین دی ماه ها! نه دی ماه آینده . همین دی ماهی که داره می یاد. منم شکایت کردم که چرا توی سایت اطلاعات اشتباه می نویسین که من فکر کنم بهمن امتحان دارم ها؟

ولی خودمونیم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز ... دیروز که نه خیلی کلیشه ای شده انگار همین چند روز پیش بود که گفتم تازه دانشگاه قبول شدم. یادتونه؟

اگه یادتون نیست مطالب قبلی رو بخونین. خب بخونین دیگه مگه چقدر وقت می گیره؟

بهرحال- به قول خیام عزیز:

این قافله عمر عجب می گذرد        دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری  پیش آر پیاله را که شب می گذرد

و شجریان نازنین این شعر را چه زیبا خوانده.

کتاب "هزار گلخانه آواز" را خوانده اید؟

اگر نه- بخوانید واقعا زیباست. می توان گفت که "تمام آنچه می خواهید در باره استاد شجریان و آوازها و کارهای او بدانید" در این کتاب هست.

فعلا بدرود

از همه دوستانی که برایم کامنت می گذارند واقعا سپاسگذارم. کامنتها واقعا انگیزه مضاعفی برای نوشتن ایجاد می کنند.

 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 |

درس

اصلا فکر نمی کردم ترم اول اینهمه درس داشته باشم.

البته فکر نکنید ناراحتم ها! نه! خیلی هم دوست دارم ولی وقت زیادی باید صرف درس خواندن کنم برای همین وقت نشد وبلاگم را آپدیت کنم.

ولی سعی می کنم بیشتر سر بزنم.

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 |

فارسی

امروز از کتاب فارسی عمومی درس نامه دانشگاهی تالیف دکتر فتوحی یکی از معروفترین اشعار خاقانی شروانی که همان "ایوان مدائن" باشد را سر کلاس  خواندیم و استاد نازنینمان هم برایمان از ریزه کاری ها و صنایع ادبی لفظی و معنایی که در این شعر بکار رفته بود گفت. واقعا حیرت انگیز بود. راستش بهترین کلاسی که از اول ترم رفتم همین بود. یک لحظه غبطه خوردم به دانشجوهای رشته ادبیات فارسی که با چه شاهکارهایی سرو کار دارند.  البته فقط یک لحظه.

 

البته حتما قبلا گفتم که رشته ادبیات انگلیسی دانشگاه فردوسی قبول شدم نگفتم؟ بهرحال الان که گفتم.

واقعا از خدا متشکرم که کمکم کرد. همکلاسی های خوبی هم دارم از استادها هم واقعا راضیم. بخصوص همین آقای دکتر مرتضایی استاد فارسی که واقعا عالی بود.

 

برای یکی از دوستان به آدرس http://negnegoo.blogfa.com/ می خواستم کامنت بذارم و ازش تشکر کنم که به سایتم سر زده ولی می دونید چی دیدم؟ در ذیل آخرین مطلبی که نوشته بود 106 نفر براش پیغام گذاشته بودند واقعا خیلی جالبه. اینقدر خوشم میاد از این وبلاگ های پر بیننده.

منم فکر کردم شاید حوصله نداشته باشه صد و هفتمین پیغام رو بخونه واسه همین هم همینجا ازش تشکر می کنم. از http://giggle4u.blogfa.com و http://www.grand-girls.blogfa.com و همه کسانی که برایم کامنت می گذارند هم بسیار سپاسگذارم.

 

 

 

سه شنبه هفدهم مهر 1386 |

از کجا شروع کنم

من به مقوله فیلمسازی علاقه زیادی دارم ولی نمی دانم باید از کجا شروع کرد.

از کلاس های آزاد هنری مثل کلاسهایی که بنیاد فارابی در مشهد برگزار می کند یا کلاس های دیگر

یا کارم را با مطالعه کتاب شروع کنم یا اینکه به طور تجربی

خلاصه واقعا نمی دانم چطور باید به این حس عمیقی که وجودم را در بر گرفته پاسخ بدهم.

امروز برنامه مردم ایران سلام را دیدید؟

رامبد جوان یک داستان خواند که آخر آن این طور بود: "با توجه به این داستانها می توان نتیجه گرفت که بالای سر ما یعنی در آسمان یک دریای بزرگ قرار دارد"

من هر وقت به هستی و نظام آفرینش فکر می کنم سردرگمی وجودم را در بر می گیرد چون واقعا نمی توانم آن را درک کنم.

به نظر شما بزرگترین دستاورد بشر چه بوده؟

اختراع هواپیما؟

سفر به فضا؟

یا خیلی ساده - فهمیدن این که هنوز هیچی نمی داند.

واقعا از خودمان از محیط پیرامونمان از بالای سرمان از زیر پایمان و ... چه می دانیم؟

چقدر زندگی چیز پیچیده ای است.

گاهی فکر می کنم زندگی چقدر بیهوده است. گاهی هم نه . کتاب افسانه آفرینش صادق هدایت را خوانده اید؟ خیلی عجیب است. خیلی...

می خواستم از یک کتاب دیگر بنویسم ولی امشب مغزم درگیر شده. درگیر راز آفرینش.

شنبه هفتم مهر 1386 |
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پيوند ها

فيلمسازي در تبريز

سرگرمي

همه چيز

تنها

سينماي جهان

پارس هنر

خوشمزه دات كام

آموزشي وبلاگ

آفتاب

نقاشی کودکان

sunflower سینمایی

خورشید مرگ

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Counter Stats
divorce
divorce Counter ghatar.com


دانلود جدیدترین آهنگها اس ام اس کلیپ موبایل و...

Design By ParsTheme